ارتباطات

Communication

Global Village

Global Village

Global village is a term coined by Wyndham Lewis in his book America and Cosmic Man (1948). However, Herbert Marshall McLuhan also wrote about this term in his books The Gutenberg Galaxy: The Making of Typographic Man (1962) and Understanding Media (1964). McLuhan describes how electronic mass media collapse space and time barriers in human communication, enabling people to interact and live on a global scale. In this sense, the globe has been turned into a village by the electronic mass media.

Today, the global village is mostly used as a metaphor to describe the Internet and World Wide Web. According to McLuhan, modern communication technologies such as radio and television globalize communication by allowing users from all levels of society around the world to easily connect with each other and exchange ideas instantaneously. On the Internet, physical distance is even less of a hindrance to the real-time communicative activities of people, and therefore social spheres are greatly expanded by the openness of the web and the ease at which people can search for online communities and interact with others that share the same interests and concerns. Therefore, this technology fosters the idea of a conglomerate yet unified global community. Due to the enhanced speed of communication online and the ability of people to read about, spread, and react to global news very rapidly, McLuhan says this forces us to become more involved with one another from countries around the world and be more aware of our global responsibilities.Similarly, web-connected computers enable people to link their web sites together. This new reality has implications for forming new sociological structures within the context of culture. An example of this phenomenon is The Global Sports Village.

History

Although McLuhan refers to it by a toponym, the Global Village is actually a historical period, not a place. It was immediately preceded by what McLuhan calls the "Gutenberg Galaxy" (another geographical designation for a chronological period). Though its roots can be traced back to the invention of the "phonetic alphabet" (McLuhan's term for phonemic orthography), the Gutenberg Galaxy, like the Global Village that followed it, was ushered in by a technological innovation, the Gutenberg press.

However, the Gutenberg Galaxy phase of Western Civilization is being replaced—McLuhan is writing in the early 1960s—by what he calls "electronic interdependence," an era when electronic media replace the visual culture of the Gutenberg era, producing cognitive shifts and new social organizations based on aural/oral media technologies.

Global Village; Mysore Road, Bangalore

This is not about Marshal McLuhan's theory but the new IT park that has come up on Mysore Road, just 12 kilometers from Vidhana Soudha, half the distance it takes to reach Whitefield or Electronics City. Spread over 100 acres in what many would consider a less than upmarket location for an IT park, the park is actually green with a mango and coconut orchard inside it unlike the artificial landscaping and glass and chrome that dominate IT edifices in the city. Mid-sized IT services companies like [MindTree], Ivega and Kshema (Just acquired by Mphasis) have occupied the park for year but its first high-profile occupant Mindtree will be moving in this September. Easily accessibly from the numerous residential localities on the eastern side of Bangalore, hopefully this park will help the area emerge as a much needed counter-magnet to the chaotic west and south where the city's "IT Corridor" lies.

Criticisms

There is some disagreement in the consideration of the Internet as promoting the idea of a global village. Modern theorist Glenn Willmott says McLuhan's idea of the global village is a clichéd phrase that does not take into account the corruption of the Internet by government and corporate censorship and control over information on the web (news and entertainment information in particular).The notion of the digital divide also signifies why the idea of a global village is problematic; if not all people are connected to the Internet equally (notably minorities and the economically disadvantaged) and those that lack web access are excluded from global news and participating in online communities, then modern communication technology does not truly promote a global village as McLuhan described it for all people.

Communication media can also be used to divide people within the sphere of online communities. For example, scholars Marshall Van Alstyne and Erik Brynjolfsson offer a contrasting view in their paper, "Electronic Communities: Global Village or Cyberbalkans? They say that although modern communication technologies have the potential to create the unified communities reminiscent of McLuhan's idea of the Global Village, they also threaten to balkanize or fragment communities by allowing people to easily segregate themselves into geographic and special interest groups.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی حسنی 

بزرگان علم ارتباطات 1

پل لازارسفلد

پل لازارسفلد جامعه شناسی اتریشی است در سال 1925 به دنیا آمد.در آمریکا به کمک بنیاد راکفلر یک مرکز تحقیقی در زمینه رادیو ایجاد کرد و تحقیقات خود را درباره مخاطبان وسیله جدید ارتباطی آن زمان یعنی رادیو آغاز کرد. در مطالعاتش همیشه به انگیزه ها،رفتارها و واکنش های مختلف روحی افراد در پیام های ارتباطی توجه می کرد(نقش نظام ارتباطی و ساختارهای اقتصادی ،سیاسی در این زمینه مورد توجه نیست ) اینگونه مطالعات و تحقیقات تحت عنان کارکردگرایی و تجربه گرایی شهرت دارد که لاسول نیز درهمین زمینه فعالیت داشته است.

لازارسفلد بعدها متوجه چگونگی تاثیر تبلیغات در انتخابات آمریکا شد و تحقیقات او به همراه برلسون در سال1944به طرح الگوی دو مرحله ای بودن ارتباطات ( (two – step flow of communication انجامید.

نتیجه تحقیقات آنها شامل سه نکته مهم است:

1-     پیام به صورت یکنواخت اثر نمی کند.

2-     برخورد توده مخاطبان با پیام براساس ساختهای قبلی شان است.(موضع گیری )

3-     پیام رسانه ها از طریق واسطه ها به مخاطبان می رسد.

آنها به این نتیجه رسیدند که پیام ها از رادیو و تلویزیون پخش می شود اما پس از عبورازواسطه ها خاصی به مخاطبان می رسد که این واسطه ها رهبران افکار opinion leaders  (گروههای مرجع) هستند. یعنی رسانه ها اول رهبران افکار و بعد افراد دیگر را تحت تاثیر قرار می دهند.به این ترتیب مساله تاثیرات محدود در رسانه ها نیز مطرح شد.

این گروه کسانی هستند که مورد اعتماد افرادند و صحت و سقم مطالب بر اساس هم سویی آنها (پیام ها ) با نظرات رهبران افکار مشخص می شود.اگر رسانه ای بتواند این گروه را متقاعد کند پیام های او بر توده افراد هم موثر است.در واقع رسانه ای موفق است که بتواند رهبران افکار را تحت تاثیر قرار دهد.

لازارسفلد این رهبران افکار را به دو گروه نخستین و مطلع تقسیم می کند که هر کدام به نوعی در مورد پیام ها کار رهبری افکار را انجام می دهند.

راهنمایان فکری خود دارای سلسله مراتبی هستند که به طور ناخودآگاه غیر محسوس عمل میکنند.رهبران افکار شامل گروه های نخستین افکار عمومی مثل خانواده ،همسایگان و نیز گروههای مطلع اجتماعی می شود.راهنمایان فکری دارای اطلاعات بیشتر از اطرافیان خود هستند،آنها در حالی که می توانند در گروه تحول ایجاد کنند، بیشترو در جهت تثبیت عقاید گروه گام برمی دارند.

به عقیده لازارسفلد کسی که رادیو گوش می دهدکسی است که زیاد به سینما می رود و مرتب مجله می خواند. وی در طی تحقیقاتش طرقی را برای اندازه گیری تاثیر رادیو بر نگرش ها طراحی کرد که یکی از کارهای اساسی اوست. یکی از یافته های مهم او از گوش دادن به رادیو آن است که مردم مایلند با توجه به سلیقه خود برنامه مورد نظر را انتخاب کنند.

لازارسفلد و برلسون دریافتند که اثرات تبلیغات از طریق وسایل ارتباط جمعی ، باورهای متداول را در مجاری خاصی قرار می دهند. به نظر او اثرات اجتماعی رسانه ها (رادیو ) را می توان با اتومبیل مقایسه کرد چراکه موجب افزایش پویایی و تحرک شده و تاثیر بیشتری بر عقاید و افکار مردم می گذارند، ازطرفی یکی از اثرات گسترش رسانه ها این است که مثلا مردم بیشتر می خوانند ولی کمتر درک    می کنند.

از نظر لازارسفلد و کاتز محتوای برنامه های تخیلی مورد علاقه مردم به احتیاجات گروهی پاسخ     می دهند که فرهنگی جزیی را در بطن فرهنگ جامعه تشکیل می دهند و منزلت کمتری دارند.

لازارسفلد نیز مانند دیگر پیشتازان علم ارتباطات شدیداً به مساله تغییرات اجتماعی توجه نشان     می داد و معتقد بود که جامعه سیستم ناقصی است که دایما به تنظیم احتیاج دارد.لازارسفلد را بیش از سایر محققان در تجربه گرایی علم ارتباطات موثر می دانند.

 وی به تحقیقات میدانی اهمیت می دهد.

البته یکی از منتقدان سی رایت میلز می گوید: گستره وسیع علوم موجود چیزی نیست که بتوان آن را با واژه تجربه و به وسیله داده های آماری در مورد افراد امروزی تشخیص داد.

به عقیده مرتن و لازارسفلد وسایل اتباط جمعی دارای نقش هایی چون وظیفه اخلاقی (حمایت از هنجارهای جامعه) امکان اعطای پایگاه اجتماعی و همچنین برخی وظایف نامطلوب (مانند تخدیر اجتماع یا ایجاد نوعی مشارکت خیالی) هستند.

کتاب نفوذ شخصی لازارسفلد و کاتز به این مساله می پرداخت که رسانه بسیار کمتر از شبکه روابط میان فردی موثر هستند.

 

دیوید رایـزمن

رایزمن نحوه زندگی بشر را از در تاریخ اجتماعی روزنه ارتباطات به سه مرحله تقسیم می کند:

1- دوران سنت راهبر : ارتباط چهره به چهره و رفتار بشر یکنواخت و قابل پیش بینی است و به او آرامش می دهد . در این مرحله سنتها حاکم است.

2-  دوران درون راهبر : انسان با عقلانیت خود از آرامش خارج می شود و تلاش فردی برای پاسخگویی به نیازهای فردی در این دوره شکل میگیرد.(فردگرایی ) اهمیت سنت کاهش     می یابد و هماهنگی در رفتار کم می شود.

3-  دوران دگر راهبر : ناشی از تمدن ارتباط جمعی و پیدایش ابزار سالاری است .در این مرحله فرهنگ بلعیده می شود و موجب از خود بیگانگی می شود.این عصر فرا واقع و فرا آگاهی است.شی سروری و ظهور وسایل ارتباط جمعی در این دوران به وجود می آید.

 توده تنها اصطلاحی است که رایزمن به کار می برد.انتظارات و رنج های بزرگ در این دوره جایی ندارد .به اعتقاد رایزمن ایجاد این حالتها نتیجه و پیامد کارکرد رسانه هاست.

 

 آلوين تافلر  (Alvin Toffler)

1928 تولد

1965 بکارگیری عبارت «شوک آینده» در مقاله‌ای به نام افق

1970-1969 کار به عنوان مشاور در شرکت At&T

1970 انتشار کتاب شوک آینده

1977 ایجاد مؤسسه‌ آینده‌ جایگزین به همراه کلمن بزولد و جیمز دیتور

1980 انتشار کتاب موج سوم

1986 کمک به ایجاد شرکت ایسیک – کول به عنوان نخستین سازمان غیر کمونیستی و غیر دولتی در شوروی سابق

1990 انتشار کتاب تغییر قدرت

1993 انتشار کتاب جنگ و ضد جنگ

1996 ایجاد انجمن تافلر به عنوان یک بنگاه مشاوره‌ مدیریت

آلوین تافلر به عنوان یکی از پیشگامان جهانی تغییر و تحول شناخته می‌شود. او با وسواس زیادی همواره از نگارش کلماتی همچون «روند» و «پیش‌بینی» در نوشته‌هایش اجتناب می‌ورزد و بر این نکته اصرار می‌کند که هیچ کس به درستی نمی‌تواند بگوید که در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد. کار ویژه‌ تافلر ارایه‌ مفهومی از اثرات تغییر است. این امر‌ ریشه در دانایی، فن‌آوری، هنر و توانایی برخورد با نتایجی است که زمانی حاصل می‌شوند که تغییرات پیچیده‌ تکنولوژیکی و اجتماعی بر نگرش‌ها و منافع گسترده تاثیر می‌گذارند.

آلوین تافلر در سال 1928 متولد شد. اگر چه او مسافرت‌های زیادی داشته است اما تمام تحصیلات و تجارب کاری او در داخل ایالات متحده صورت گرفته‌اند. او استاد مهمان در بنیاد راسل سیج ، استاد مهمان در دانشگاه کورنل ، عضو هیات علمی دانشکده‌ جدید تحقیقات اجتماعی و یک مشاور بسیار موفق کسب و کار بوده است. او دارای چندین مدرک افتخاری است و کتب او جوایز بسیاری کسب کرده‌اند.

بخش اعظم کارهای تافلر همراه با همسرش یعنی هایدی خلق شده‌اند – این اولین نکته‌ای است که او همیشه بدان اشاره می‌کند. آنها دارای مشارکتی بسیار برجسته هستند: هر دوی آنها در دانشگاه نیویورک زبان انگلیسی خوانده‌اند و سپس به یک زندگی کولی‌وار پرداختند و پس از جنگ به روستای گرینویچ رفتند که در آنجا استعداد خود در سراییدن شعر و نگارش رمان را بروز دادند.

تافلر که در ابتدا قصد نداشت یک دانشمند بشود، در سنین جوانی متوجه ارزش علم و فن‌آوری در جهان مدرن شد و در نتیجه دوره‌ای را در مورد تاریخ فن‌آوری گذراند. تافلر سال‌ها وفت خود را صرف روزنامه‌نگاری کرد و مطالب خود را در بسیاری از نشریات سیاسی، علمی و اقتصادی آن دوران نوشت. در سال 1960، او دعوت‌نامه‌ای از شرکت آی‌بی‌ام دریافت کرد تا مطلبی را در مورد مضامین بلند مدت اجتماعی و سازمانی رایانه بنویسد که همین موضوع او را با فن‌آوری‌های پیشرفته آشنا کرد. همین موضوع باعث شد که مطالب زیادی درباره‌ تغییر بنویسد که امروزه معروف‌ترین مطالب ذکر شده در باب این موضوع در سطح جهان هستند. کتاب موج آینده که نخستین کتاب ارزشمند درباره‌ تغییر است، تنها اندکی پس از تکمیل مقاله‌ آی‌بی‌ام، نوشته شد.

اگرچه او کتب زیاد و مقالات بی‌شماری منتشر کرده اما فلسفه‌ او و عقاید کلیدی او در سه کتاب خلاصه شده‌اند: شوک آینده (1970)، موج سوم (1980) و تغییر قدرت (1990). هر یک از این سه گانه کاری ارزشمند در نوع خود به شمار می‌رود اما آنها در کنار هم نشانگر عقاید تافلر درباره‌ تغییر به عنوان جریانی بی‌پایان هستند.

تافلر دیدگاه خود در مورد این سه‌گانه را چنین بیان می‌نماید: «موضوع اصلی، تغییر است یعنی آنچه که در قبال افراد و در زمانی رخ می‌دهد که کل جامعه‌ آنها خود را به سمت چیزی جدید و غیرمنتظره تغییر می‌دهد. شوک آینده به فرآیند تغییر می‌پردازد – چگونه تغییر بر افراد و سازمان‌ها تاثیر می‌گذارد. موج سوم بر مسیرهای تغییر متمرکز است – تغییرات امروز با ما چه می‌کنند. تغییر قدرت به کنترل رخ دادن تغییرات می‌پردازد -– چه کسی و چگونه تغییرات را شکل می‌دهد.»

علاوه بر ارایه‌ تحلیلی جامع از تغییر و بسیاری از مشکلات و چالش‌هایی که به دنبال دارد، این سه گانه مملو از امیدواری است. این کتاب‌ها استدلال می‌نمایند که تغییر سریع در پیرامون ما آن گونه که به نظر می‌رسد، تصادفی یا بی‌نظم نیست بلکه الگوها و عواملی شناخته شده در ورای آنها وجود دارند که باعث می‌شوند ما به شکلی «استراتژیک» به مقابله با تغییرات بپردازیم و از واکنش‌های خطرناک به رخدادهایی که با آنها مواجه می‌شویم، بپرهیزیم.

1- شوک آینده

تافلر توضیح می‌دهد که تاثیر تغییرات به سرعت رخ می‌دهند و از همین جا بود که عبارت شوک آینده وارد واژگان جهان شد و هم اکنون به شکلی گسترده از آن برای تشریح سردرگمی، ابهام و از دست رفتن توانایی تصمیم‌گیری استفاده می‌شود که بر افراد، گروه‌ها و کل جامعه در زمانی تاثیر می‌گذارد که آنها تحت سیطره‌ تغییر درآمده‌اند.

تافلر در پیش‌گفتار کتاب تغییر قدرت می‌نویسد: «تاریخ پیامدهای خاص خود را دارد که مستقل از مسیر حقیقی تغییر هستند. رخدادها و واکنش‌های سریع، اثرات خاص خود را دارند چه این تغییرات خوب تلقی شوند و چه بد.»

شوک آینده سی سال پیش نوشه شده و هم اکنون می‌توان از آن برای سنجش پیش‌بینی‌های تافلر استفاده کرد. آنچه که ما دریافتیم قابل توجه است: او فروپاشی خانواده‌ هسته‌ای، انقلاب ژنتیک، فروپاشی جوامع، از سرگیری تاکید بر تحصیلات و افزایش اهمیت دانش در جوامع را پیش‌بینی کرده بود.

2- موج سوم

شاید بتوان گفت که این کتاب نمایانگر مهم‌ترین نظریه‌ تافلر است که «موج سوم» را به دو موج بزرگ دیگر در توسعه‌ بشر افزوده است. اولین موج شامل کشاورزی و تحولات انسانی از شکارچیان به افراد ساکن شده در مزارع است. این کار انسان را از تلاش دایم برای امرار معاش رها ساخت و ثبات و امنیت لازم برای توسعه‌ فنون و فن‌آوری‌ها که مبنای تمدن امروز هستند را فراهم آورد.

موج دوم، انقلاب صنعتی است که دربرگیرنده‌ حرکت به سمت روش‌های تولیدی و سازماندهی نیروی کار است که جهان صنعتی مخلوق آن است. بهره‌برداری از مواد اولیه، تولید انبوه و کاربرد فزاینده‌تر فن‌آوری، رفاه و سعادت را برای کشورهایی به دنبال داشته که از عهده‌ تغییرات لازم برآمده بودند.

موج سوم تافلر، تحولی پس از دوران صنعتی و مبتنی بر اطلاعات است که به گفته‌ او در دهه‌ 1950 آغاز شده است. در موج سوم، تافلر یک پیش‌بینی غیر عادی را در مورد اثرات عمیق تکنولوژی و بیوتکنولوژی در اقتصاد و همچنین تغییراتی که ما هم اینک می‌توانیم در روش‌های تولیدی، بازاریابی و الگوهای کاری شاهد باشیم، بیان داشت. او توجه زیادی به پیش‌بینی توسعه‌ بازاریابی و افزایش قدرت مصرف‌کننده معطوف داشته بود. او حتی واژه‌ای جدید (prosumer) را ابداع کرد که ترکیبی از تولیدکننده (producer) و مصرف‌کننده (consumer) است.

در مقدمه‌ این کتاب، تافلر درباره‌ تغییرات نامنظم دهه‌ 1960 بحث می‌کند که فرهنگی از سوسیالیسم‌های متخاصم و ناسازگار، داده‌های تجزیه شده و تحلیل‌های متفاوت را در پی داشت و فضایی را ترسیم کرده که در آن، همیاری نه تنها مفید بلکه حیاتی است. همین نیاز به همیاری بود که تافلر را نسبت به موج سوم متقاعد می‌ساخت. تافلر مدعی است که این کتاب درباره‌ همیاری در سطحی کلان است که تمدن قدیم را به گونه‌ای تفسیر می‌نماید که بسیاری از ما در آن رشد کرده‌ایم و در عین حال تصویری دقیق و جامع از تمدن جدید که ما در بحبوحه‌ آن هستیم را ارایه می‌نماید.

او در ادامه‌ کتابش می‌نویسد: «جهانی که شاهد ظهور بسیار سریع ارزش‌ها و فن‌آوری‌های تازه، روابط ژئوفیزیکی جدید، سبک‌های زندگی تازه و روش‌های جدید ارتباطی است، نیازمند عقاید، طبقه‌بندی‌ها و مفاهیمی کاملاً تازه و نو است. ما نمی‌توانیم با روش‌های دیروز وارد جهان فردا شویم.»

3- تغییر قدرت

در این کتاب، که آخرین بخش از سه گانه است، تافلر تجزیه و تحلیل اولیه‌ خود را ادامه می‌دهد و به این موضوع می‌پردازد که چگونه افراد، سازمان‌ها و کشورها تحت تاثیر تغییراتی قرار دارند. او درباره‌ یک سیستم جدید قدرت می‌پردازد که جایگزین دوران صنعتی خواهد شد.

واژه‌ «تغییر قدرت» در معنا با واژه‌ «تغییر در قدرت» تفاوت دارد. به گفته‌ تافلر، «تغییر در قدرت» به معنای انتقال قدرت است اما «تغییر قدرت» به معنای تغییر در ذات و ماهیت قدرت است. تغییر قدرت تنها قدرت را انتقال نمی‌دهد بلکه آن را متحول می‌سازد.

کتاب تغییر قدرت، سه منبع قدرت را به ما یادآوری می‌کند: زور، ثروت و دانش. همه‌ شرکت‌ها در چارچوبی کار می‌کنند که تافلر آن را «حوزه‌ قدرت» می‌نامد و این سه ابزار قدرت در آن به طور مستمر به فعالیت خود ادامه می‌دهند. افزایش اهمیت دانش که در تمام این سه گانه به آن اشاره شده، تغییری عمیق را در توازن میان آنها باعث شده است.

کتاب تغییر قدرت هیچ گونه راه‌حل زودهنگامی در مورد مشکلات مرتبط با تغییر ارایه نمی‌دهد. تافلر درباره‌ تلاش‌های انجام شده برای حرکت افراد، شرکت‌ها و اقتصادهای ملی به سمت یک وابستگی تازه به علم و دانش بحث می‌کند. به اعتقاد او، حتی در صورت حل این تضادهای قدرت، باز هم همه‌ مشکلات حل نخواهند شد. او چالش‌های بیشتری را در نظر دارد زیرا تفاوت میان اقتصادهای «سریع» و «کند» همیشه وجود دارد.

سه گانه‌ تافلر همچنان تاثیرگذار است و در عین حال باید توجه داشت که آخرین کتاب از این مجموعه در سال 1990 منتشر شده است. اشتباه است که فکر کنیم کار تافلر در آن زمان شروع و به پایان رسیده است. مثلاً کتاب سازمان‌های سازگار که در سال 1985 منتشر شد، بر مبنای نتایج و یافته‌های تافلر در طول کار مشاوره‌ او بین سال‌های 1969 تا 1970 برای شرکت At&T بوده است. این گزارش که مدیریت ارشد آن را نادیده گرفته بود، بعدها به متنی تاثیرگذار تبدیل شد. این کتاب به موضوعاتی همچون تحول سازمانی و تطابق از طریق تمرکز بر نمونه‌ At & T می‌پرداخت.

کتب و مقالات زیادی پس از این سه گانه نوشته شده‌اند و پس از انتشار کتاب تغییر قدرت، بیش از پیش از نقش هایدی تافلر قدردانی شده است. آخرین آثار تافلر به صورت مشترک با دیگران نوشته شده‌اند.

کمک آنها به جهان سیاست موضوعی است که بسیاری از مفسران علم مدیریت آن را نادیده گرفته‌اند. بسیاری از رهبران مهم این نظرات را رعایت کرده‌اند و نقش بسزایی در توسعه‌ روابط شرق – غرب داشته‌اند. یکی از مهم‌ترین افرادی که این نظرات را پذیرفته و تحت تاثیر آنها قرار داشت، میخاییل گورباچف بوده است.

کتب تافلر سر از چین نیز درآورده‌اند و تا پیش از رخ دادن فاجعه‌ میدان تیانانمن ، تاثیر مثبتی بر سیاست این کشور گذاردند. البته هم‌اکنون این کتاب‌ها در چین ممنوع شده‌اند هر چند که ممنوعیت چنین کتاب‌هایی باعث افزایش فروش آنها می‌شود.

از دیگر کتب معروف تافلر طی ده سال گذشته می‌توان به مهم‌ترین آنها یعنی کتاب جنگ و ضد جنگ اشاره کرد. این کتاب که متمرکز بر جنگ است، به این نکته اشاره می‌نماید که تغییر در نحوه‌ اداره‌ کسب و کار که موازی با تحولاتی است که ما در زمان بروز جنگ تجربه می‌کنیم. همانند بخش‌های تجاری و تولیدی، بسیاری از تغییرات نظامی نیز ماحصل پیشرفت‌های حاصله در فن‌آوری اطلاعات هستند. عقاید تافلر در رخدادهایی همچون جنگ خلیج فارس به اثبات رسیده‌اند اما مهم‌ترین پیش‌بینی آلوین در مصاحبه‌ او با مجله‌ علوم نوین در مارس 1994 مطرح شد که در آنجا او از ناکافی بودن نیروی نظامی مرسوم در کنترل فعالیتهای تروریستی سخن گفته بود. برای روشن کردن این موضوع، او به نقل از یک افسر اطلاعاتی آمریکا گفت که اگر او 20 نفر و یک میلیون دلار پول داشت، می‌توانست در آمریکا را ببیند. هفت سال بعد، حوادث 11 سپتامبر اعتبار گفته‌های او را تصدیق کردند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی حسنی 

بزرگان علم ارتباطات 2

مارشال مک لوهان پیامبر و نیوتن عصرجدید

مک لوهان ازمشهورترین پیروان نظریات دیوید رایزمن است. او کانادایی است و پس از پایان تحصیلات مهندسی به ادبیات عصر الیزابت علاقمندی نشان داد .و رساله دکتری خود را در این زمینه نوشت .امروزه او را به عنوان پیشگویی فرزانه می شناسند . هر چند نظریات وی خالی از نظریه پردازیهای پندارگرانه نیست و با نظرات موافق و مخالف بسیاری روبروست .

مشهورترین آثار وی:

 1- کهکشان گوتنبرگ

2- شناخت وسایل ارتباطی

3-جنبش های 1990

4- جنگ و صلح در دهکده جهانی

5-پیام و ماساژ

 6-جنگ الکترونیک

7-برای درک رسانه ها

مک لوهان درواقع با دنباله روی از مارکس و با توجه به نقش تعیین کننده عوامل و شیوه های تولید در بحث مربوط به دیالتیک تاریخی می گوید: زندگی انسانها در آغاز برابر بود ، عده ای سوء استفاده کردند و نا برابری ایجاد شد و تنازع طبقاتی پدید آمد .

مک لوهان در اوایل دهه 1960 نظریه تحول تاریخی بر مبنای ارتباطات را طرح کرد وگفت : انسانها در جوامع اولیه ارتباطات صمیمانه ای داشتند . ارتباطات رو در رو برقرار و مبنا حواس انسانی بود . و تمام حواس انسان به کار گرفته می شد. وجود انسان کامل و اصیل نشان می داد .

مک لوهان می افزاید : وسیله همان پیام است یعنی صورت بر محتوی رجحان و برتری دارد و شیوه های نشرهر فرهنگ بر محتوی آن تاثیر دارد .

وی همچنین می گوید : وسایل ارتباطی امتداد حواس انسان است . همچنان که لباس امتداد پوست و دوچرخه امتداد پا است . عامل تحول این دیدگاه مک لوهان نظامها و شیوه های ارتباطی است . وی اساسا تمدن را امتداد حواس و رسانه را گسترش یافته حواس بشر می داند .

مک لوهان معتقد است در هر دوره تمدن بشر یکی از حواس بشر غلبه دارد :

1-    دوره کهکشان شفاهی یا تمدن باستانی  :

 پیامها از طریق تسلط بیان و دریافت سمعی منتقل می شود به این دلیل حس غالب شنوایی است و در این عصر ارتباطات چهره به چهره و صمیمی است . فرد در این اوضاع و احوال مستقیما در محیط طبیعی خود قرار دارد و خود را با گروه اجتماعی خود یعنی قبیله ادغام می کند .

2-عصر تمدن بصری یا کهکشان گتنبرگ :

 در این عصر حس غالب بینایی است و به اعتقاد او موجبات جدایی انسان از محیط گرم روستایی شد و بدبختی ماشینی بشر آغاز می شود . به این دلیل که ارتباط افراد از طریق نشریات و کتابها به صورت مجزا و بی روح انجام می گیرد . ( عصر چاپی ، نخبه گرایی ، خرد گرایی ، فرد گرایی ، انسان گرایی ، ناسیونالیسم ، اصالت انسایت )

 3-عصر کهکشان مارکونی یا تمدن الکترونیک:

در این دوره مجددا حس شنوایی در آن غلبه می یابد . به نظر مک لوهان در این عصر مجددا تنوع اصالت بشر باز می گردد وجه فرهنگ مبتنی بر رسانه های الکترونیک جدید ، کسب اعتبار مجدد بیان شفاهی است . و از این جهت نوعی رجعت به وضع جامعه ابتدایی فاقد کتابت به شمار می آید . منتهی با تفاوت آشکار به نظر مک لوهان این امر رجعتی به نظام قبیله ای در یک سطح جهانی محسوب میشود . ( دهکده جهانی )

 مک لوهان در بخش دیگری از آراء خود رسانه ها را به دو گروه گرم و سرد تقسیم می کند.

 او رسانه های همه حسی را سرد و رسانه تک حسی را گرم می داند . در تعبیر دیگری رسانه های گرم را شامل آن ابزارهایی می داند که قادرند مفهوم مورد نظررا به کمک ذهن و تخیل مخاطب کامل کنند .اما در رسانه های سرد نمی توانند چنین امکانی را برای مخاطبان خود فراهم سازند . به این ترتیب رادیو گرم است چون شنونده سعی می کند آنچه را می شنود با تصورات خود در ذهنش تکمیل کند . در مقابل تلویزیون رسانه سرد است چون همه چیز را به بیننده نشان می دهد و جای فعالیت چندانی برای وی نمی گذارد.

وی در تفاوت بین سینما و تلویزیون می گوید : فیلم درسینما توسط چشمها دیده می شود اما در تلویزیون بیش از دیده شدن لمس می شود .

مک لوهان نسبت به تحولات تکنولوژی که رسانه ها دید کاملا خوشبینانه ای دارد و امیدوار است با پیشرفت های فنی بشر به یک جامعه آرمانی دست یابد که در آن همگان همه چیز بدانند .تحقق این امر به نظراو با رسانه های جمعی خواهد بود . او می گوید: اگرارشمیدوس نقطه اتکایی می خواست تا جهان را جابجا کند ، من رسانه ها را می خواهم تا جوامع را دگرگون کند .

 

انتقادهای وارده به مک لوهان

1- تحولات تاریخی و پیدایش رسانه جدید باعث از بین رفتن رسانه های قدیمی نمیشود .

2-پیدایش جامعه آرمانی یا دهکده جهانی مک لوهان در وضعیتی است که ماهیتا با نظام قبیله ای نخست متفاوت است در این جا تسلط شرکت ها و انحصارات جدید در رسانه ها جایی برای صمیمیت و ارتباطاتی برابر باقی نمی گذارد .

3-مک لوهان جوامع کم سواد را جامعه سرد و جامعه اروپایی را گرم می نامد وی فناوری را کمدی الهی می خواند.

تلویزیون رسانه ای هوشمند است و انسان زاییده فنآوری زمان خود است .

وسایل گرم : عکس ، رادیو ، سینما ، کتاب ، سخنرانی ، الفبای صوتی ، فیلم ( تک حسی )

وسایل سرد : خط تصویری - تلفن - تلویزیون - سیمنار - گفتار ( همه حسی )

وسایل سرد نیاز به مشارکت دارند .

ژان کازنو می گوید : علی رغم ضعف استدلال و تخیلی بودن نمی توان نظریات مک لوهان را نادیده گرفت چون نظریات او در بعضی حوزه ها جدید و بدیع است .

حمید مولانا می گوید : نظریات مک لوهان که به صورت مکتب جبر فن آوری درآمده بود در سال 1960 از دو ضعف درونی رنج می برد :

1-به فنآوری به صورت مفرد تکیه می کند .

2-اعتقاد به جبر فن آوری صرفا بر شواهد تاریخی متکی است و از خود هیچ نوع پویایی ندارد .

چارلز استاینبرگ نظرمک لوهان را که وسایل ارتباطی همه چیز است و محتوی مهم نیست به مسخره می گیرد .

نظرات مک لوهان و انیتس را به دلیل توجه زیاد به وسایل ارتباطی جبر تکنولوژی می گویند .

 

مـاکس  وبـر

وبر نظر خود را معطوف به فهم و شناخت رفتار انسانی می کند. وی جامعه را به دو دسته سنتی و عقلایی تقسیم می کند.جامعه سنتی یک جامعه بدون تعقل است ، حال آنکه جامعه عقلایی بر اساس ویژگی های مطبوعات و دیگر نهادهای جامعه مدنی شکل می گیرد.

به اعتقاد وی اقتدار یا سلطه مشروع آن است که گروه معینی از مردم با رضایت و رغبت از فرمان معینی که شخص یا اشخاص معین می دهند، اطلاعت کنند.

وی سه نوع اقتدار را از هم مشخص میکند:

1-     اقتدار سنتی : فرمانبری به خاطر مشروعیت نظامی است و به دو صورت پاتریموینال یا موروثی و یا پاترپارشال یا سالمند سالاری دیده می شود.

2-     اقتدار پیشوایی یا کاریزماتیک : که در آن فرمانپذیری مبتنی بر اعتقاد به خصوصیات ویژه پیشواست.

3-     نظام قانونی :  اقتدار به علت قبول یا تصور مشروعیت نظام قانونی است (شهروندی نه رعیتی)

ماکس وبر و  مطبوعات

وی تحولات هنری ، فنون و وسایل ارتباط جمعی را نتیجه رشد عقلانیت می داند و برای مطبوعات چند خصوصیت تازه قايل است:

1-     مطبوعات عامل جدیدی در قدرت اجتماعی هستند (ارتباط موثر با نهادهای سیاسی و اقتصادی )

2-     به دلیل وابستگی به دو نوع مشتری (خوانندگان و صاحبان آگهی ) مطبوعات نقش تازه ای در سرمایه گذاری و گردش ثروت پیدا می کنند.

3-     تبدیل مطبوعات به موسسات اقتصادی هویت و نام و نشان افراد در مطبوعات را کم رنگ تر می کنند.

کتب عمده وبر:

1.      اقتصاد جامعه (1920)

2.      مجموعه مقالات در زمینه جامعه شناسی معرفت (1922)

3.      مجموعه مقالات در زمینه جامعه شناسی مذهب (1921)

4.      اصول اخلاقی پروتستان و روح سرمایه داری (1930)

5.      تئوری سازمانهای اقتصادی و اجتماعی

 

هـارولـد لاسـول  

مطالعات تجربی در زمینه ارتباطات را که بیشتر متکی بر یافته های کمی و تجربی است ، توسط لاسول شکل گرفت.

هارولد لاسول تنها سیاست دان نیست چرا که در طیف گسترده ای از رشته های مختلف علمی نظیر اقتصاد ، جامعه شناسی ، علوم سیاسی و غیره به عنوان اندیشمند و صاحب نظر شناخته شده است. به همین دلیل به وی لئوناردو داوینچی علوم رفتاری می گویند.

لاسول علاوه بر تجربه گرایی از تفکیک تحلیل محتوا نیز استفاده کرد. برخی او را مبتکر روش تحلیل محتوا می دانند . لاسول از تحلیل محتوا که خود آن را تحلیل فضا می نامید ، برای یافتن اثرات تبلیغات سیاسی بر افکار عمومی استفاده کرد. تحلیل محتوی عناصر محتوای پیام چه را مشخص میکند.

تحلیل رسانه مساله مجرا را مشخص می سازد و بررسی مخاطب نیز مفهوم بررسی چه کسی را مشخص میکند.

از زمان لاسول به بعد مسئولان ارتباطات اجتماعی تا حد زیادی مفهوم چه کسی را به مفهوم افراد و شرکت های صاحب رسانه ها و کنترل کنندگان آنها می پرداخت ، نادیده گرفتند.

گرچه لاسول بیش از 60 جلد کتاب نوشته است ، اغلب دانشجویان ارتباطات وی را با جمله معروفی که در سال 1940 نگاشت ، می شناسند: چه کسی ، چه چیزی را ، از چه مجرایی ، و به چه کسی با چه تاثیری می گوید . وی وسایل ارتباط جمعی را مجموعه ای به هم پیوسته می داند.

لاسول که تحقیقات گسترده ای درباره تبلیغات جنگ جهانی اول انجام داده بود، تحقیقات خاصی را در دهه های 30 و 40 در مورد رادیو در آمریکا انجام داد.لاسول با تفکیک مقوله تبلیغات از آموزش ، تبلیغات را در معنی گسترده آن فن تحت تاثیر قرار دادن عمل انسان از طریق دستکاری تصورات تعریف کرد در حالی آموزش  را محدود به انتقال فنون مثل خواندن و نوشتن و مهارتهایی فکری و بدنی می دانست.در تبلیغات تمایلات ارزشی تنفر یا علاقه شکل می گیرد در حالی که نگرش های سنتی به نظر او عمدتا آموزشی است.

وی در سال 1948 در مقاله ای تحت عنوان ساخت و کارکرد ارتباطات در جامعه برای پیام سه نقش مشخص را تعریف می کند:

1-     نظارت (حراست ) بر محیط (نقش خبری )

2-     ایجاد و توسعه همبستگی های اجتماعی افراد ( نقش راهنمایی )

3-     انتقال میراث فرهنگی (نقش آموزشی )

چارلز رایت نقش سرگرمی را به این نقش ها اضافه کرد.

در مطالعات تجربی (کارکردگرایی ) لاسول با تاکید بر نقش های بی طرفانه ارتباطات و استقلال آن عملا روابط مستقیم و غیر مستقیم رسانه ها را با ساختار های گوناگون اجتماعی فراموش می کند.این در حالی است که در زمینه هر سه نقش ارتباطات تاثیراین ساختارها مشهود است.در راهنمایی افکار عمومی ، سیاسی و خبری جامعه تاثیر دارد و در انتقال میراث فرهنگی یا نقش آموزشی معیارهای خاص جامعه و حتی معیارهای جوامع مسلط مثل دموکراسی حقوق بشر دخالت می کند.

به طور کلی در مکتب تجربی توجه اساسی به فرد و رفتار فردی است.لاسول بر اساس تجربه و تحلیل آثار ارتباطات ترغیبی نخستین مدل پایه ای ارتباطات جمعی را طراحی کرد:این مدل فرایند ارتباطات را شامل 5 عنصر می داند.

1-     چه کسی؟

2-     چه می گوید؟

3-     از چه کانالی ؟

4-     به چه کسی ؟

5-     با چه تاثیری؟

* در این مطالعه تاکید بیشتر بر عنصر پیام است.

با توجه به عناصر تشکیل دهنده ارتباطات می توان دو نوع ساخت را در آن پیش بینی کرد:

1-     زیر ساختها یا ابزار تکنولوژیک ارتباطات

2-     رو ساختها یا عناصر غیر تکنولوژیک مانند سازمانها ، مقررات ، اندیشه ها که ضمن تاثیر پذیری از یکدیگر موثر بر یکدیگر خواهند بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی حسنی 

بزرگان علم ارتباطات 3

گـابریـل تـارد

گابریل تارد نظریه تقلید را بنیان نهاد.تارد (قاضی فرانسوی )  با بررسی طبیعت جنایت های مختلف تقلید را علت واقعی و اساسی وقوع جرایم اجتماعی اعلام کرد و دامنه آن  را تا آن جا وسعت بخشید که جامعه بدون تقلید را غیر قابل تصور دانست.

تارد مشاهده کرد که میزان تطابق افراد با یک اندیشه جدید اغلب تابع یک منحنی s شکل است.در ابتدا افراد کمی با ایده جدید خو می گیرند ، سپس میزان تطابق به دلیل مقایسه زیادی از افراد با      نو آوری افزایش می یابد.زیرا عده کمی برای تطبیق با نوآوری باقی می مانند.

نظریه قوانین تقلید 40 سال بعد از پیدایش پایه و اساس نظریه معرف نشر نوآوری های راجرز و نظریه یادگیری اجتماعی آلبرت باندورا را تشکیل داد.

نظریه همگان را گابریل تارد ارایه کرد.او معتقد است عصر ما نه عصر انبوه خلق بلکه عصر همگان یا همگان ها است.وی همگان را ناشی از مطبوعات می داند.

خصوصیات همگان و افراد آن :

1-     جمع نامجاور است

2-     کنش و واکنش های دور شکل می گیرد(پراکنده بودن جمع)

3-     عقلانیت و همفکری همگان

4-     به جوامع صنعتی اختصاص دارد

5-     روزنامه واحدی مطالعه می شود

6-     افراد پیوند روحی ، روانی ، و معنوی دارند

7-     همدیگر را نمی بینند، صدای هم را نمی شنوند

8-     در یک سرزمین وسیع و هر کدام در خانه خود نشسته اند

9-     هر گروه با هم اراده مشترکی دارند

10-قابل شمارش نیستند

11-نامتجانس است

تارد معتقد است که : کلام بالدار روزنامه ها از مرزهایی می گذرد که در گذشته صدای مشهورترین سخنوران از آن نمی گذشت.

افکار عمومی: حاصل نهایی فعالیت عامه را پیدایی افکار عمومی می گویند

افکار عمومی عقیده یا قضاوتی است که مورد قبول همگان است و هم جنبه عاطفی دارد و هم جنبه ادراکی.نگرش های مردم چه مثبت چه منفی در مورد یک پدیده خاص افکار عمومی است.

وفاق عمومی: افکار عمومی اگر به شدت تعمیم و گسترش یابد به وفاق عمومی تبدیل می شود.

 

کـلوتيـه

 کلوتیه صاحب نظر کانادایی است و در سال 1904 کتاب ارتباطات سمعی ، بصری و خطی را نوشت.

وی دوران ارتباطات اجتماعی را شامل چهار مرحله می داند:

1-    ارتباطات شخصی: مستقیم و رو در رو

2-    ارتباطات نخبگان: ارتباطات مذهبی، تکیه بر وعظ و خطابه ، کاهنان و کشیشان غالب بودند و در این دوره در برابر صنعت چاپ مقاومت می شد

3-    ارتباطات جمعی(توده ای): خبری شدن روزنامه ها ، افزایش تیراژ و گسترش رادیو و تلویزیون و ارتباطات توده وار.

4-    ارتباطات فردی: گسترش انواع رسانه های فرد گرا مثل ویدیو، ضبط صوت و واکمن، کامپیوتر و زیراکس .

 

سـرژ چـاکوتین

 اندیشمند روسی تحت تاثیر اندیشه های پاولف اندیشمند روسی مبتنی بر نظریه شرطی سازی ، عقیده داشت از طریق تبلیغات سیاسی می توان توده های مردم سخت تحت تاثیر قرار داد.

چاکوتین در کتابی تحت عنوان تجاوز به توده ها بر این باور بود که می توان انسانها را شرطی ساخت و در آنان عادتهای تازه پدید آورد و در جهت دلخواه هدایتشان کرد.وی با بررسی روش تبلیغات گوبلز به این نتیجه رسید که اساسا تبلیغات سیاسی با تکیه بر غرایز اساسی بشر امکان پذیر است.  وی بر این نظر است که رفتار بشر نتیجه چهار غریزه تغذیه ، میل جنسی ، عشق مادری و دشمنی است.اما در هر زمانی یکی از این غرایز وجه غالب را دارد.به نظر او تبلیغاتی موفق است که این غریزه تاریخی را بشناسد، همان گونه که هیتلر دشمنی را شناخت.

چاکوتین تئوری تزریقی را مطرح کرد.

تئوری تزریقی (تاثیر قدرتمند): در فاصله بین دو جنگ جهانی یکی از اولین نظریه ها درباره تاثیر پیام ارتباطی به وجود آمد.(دهد 20 و 30) هیتلر ، موسولینی و کافلین در آمریکا از پیشگامان پیدایی این نظریه هستند.

این نظریه می گوید:  پیام را می توانید به جامعه تزریق کنید.هر چه میزان محتوای پیام بیشتر باشد ، رفتار مخاطب در آن با تکرار محتوا بیشتر تغییر می کند.این تئوری جزو مجموعه تئوری های گلوله ای است.

نظریه تزریقی بر این اساس استوار است که وسایل ارتباط جمعی اثری قوی ، مستقیم و فوری بر مخاطبان دارد.آثاری که به وسایل ارتباط جمعی نسبت داده می شود،رابطه نزدیکی با نظریه محرک – پاسخ دارد . در این نظریه پیام حالت تزریق به جامعه را دارد.اگر پیام با ظرافت خاصی تهیه شود،می تواند تغییرات رفتاری بوجود آورد.این نظریه برای پیام اهمیت زیادی قایل است و برای گیرندگان هیچ گونه ارزشی قایل نشده است.و گیرندگان منفعل فرض شده اند.(انفعال مخاطب)

در این الگو :

1-     وسایل ارتباطی قدرتمند می توانند مغزهای بی دفاع را تحت تاثیر خود قرار دهند.

2-     مخاطبان با وسایل ارتباطی در رابطه هستند ، اما با یکدیگر تماس ندارد .در این نظریه به بعد احساسی و عاطفی محتوای پیام نسبت به بعد ادراکی آن توجه بیشتری شده است. انتقاد بر این نظریه این است که به آثار کوتاه مدت پیام توجه دارد نه آثار بلند مدت.

3-     این نظریه تکرار و انتشار پیام را عامل اصلی تاثیر در رفتار مخاطب می داند.

4-     کاربرد این نظریه بیشتر در جوامع توتالیتر (خودکامه) که امکان بازخورد از طرف گیرنده به دلیل جو سیاسی حاکم وجود ندارد ، می باشد.

نظريه هاي معتبر نامداران

نظـریه تزریـقی

نظریه تزریقی اشاره بر این دارد که رسانه های گروهی تاثیر مستقیم ، فوری و قدرتمندی بر روی مخاطبان دارند . مدیران رسانه ها در دهه های 40 و 50 میلادی تأثیر عمیق خود بر تغییر رفتارهای مخاطبان خود را به خوبی دریافته بودند.

عوامل مؤثر در این اثرگذاری عمیق عبارتند از :

- سرعت گسترش رادیو و در برگیری آن و پس از آن تلویزیون

- ضرورت ترغیب مردم و جلب نظر آنان در زمینه هائی همچون تبلیغات تجارتی و یا مبارزات انتخاباتی و غیره

- مطالعات دهة 1930 که روی تاثیر تصاویر متحرک بر روی کودکان متمرکز شده بود .

- تک قطبی کردن رسانه ها توسط هیلتر در طی جنگ جهانی دوم که بمنظور متحد کردن آلمان در چهارچوب نازیسم بود.

این نظریه معتقد است که رسانه ها تأثیر بسیار قوی و عمیق و بطور یکنواخت بر روی سطح وسیعی از مخاطبان دارد که می توان با ارسال مستقیم پیام همانند شلیک کردن یک گلوله و یاتزریق یک آمپول درآنان از طریق طراحی یک پیام مشخص ، آنان را وادار به عکس العمل نموده و پاسخ دلخواه و مورد انتظار را ازآنان دریافت کرد.

منظور از دو اصطلاح (( شلیک گلوله)) و یا (( تزریق کردن یک آمپول )) که در این نظریه بیان شده ، تاکید بر آن است که جریان اطلاعات قوی و منسجم که بصورت مستقیم از یک منبع قدرتمند بر مخاطب یا دریافت کنندة پیام می رسد ، تأثیر زیادی بروی دارد . نظریه گلوله جادوئی بر این باور است که پیام همانند یک گلوله است که از دهانة یک تفنگ ( یک رسانه ) به مغز یک نفر ( مخاطب یا دریافت کننده ) شلیک می شود.

با یک تصور ساده تر نظریه تزریقی را هم می توان اینگونه بیان کرد که پیام های رسانه ای همانند آمپولهایی هستند که بطور مستقیم در بدن مخاطبین منفعل تزریق می شوند و بلافاصله بر آنها تأثیر عمیق برجای می گذارند.

در این دیدگاه رسانه یک منبع قدرتمند و خطرناک تلقی می شود ، چرا که گیرنده یا مخاطب در مقابل هرگونه تأثیر پیام ناتوان است و هیچ چاره ای برای فرار وی از تحت تأثیر قرار گرفتن در مقابل پیام در این مدلها دیده نشده است. مردم همانند یک اردک نشسته تصور شده اند. منفعل و بلاتکلیف واراده، آنگونه که هیچ اراده ای از خود ندارند . البته مردم نیز همانطور بودند و آن گونه فکر می کردند که رسانه ها به آنان دیکته می کردند چرا که هیچگونه مجرای اطلاعاتی دیگری به غیر از اطلاعات دریافتی نداشتند.

نظریه گلوله جادوئی در بررسی های بعمل آمده توسط محققانی همچون لازارسفلد Lazarsfeld ، برلسون Berelson و گودت Gaudet درست از آب در نیامد . آنها تحقیقاتی را در سالهای 1944 تا 1968 پیرامون انتخابات ریاست جمهوری انجام می دادند . پروژة تحقیقاتی آنها در طی کاندیداتوری آقای فرانکلین روزولت Franklin D.Roosevelt در سال 1940 مشخص کرد که بین رسانه ها و رفتارهای سیاسی مردم روابطی وجود دارد .

اکثریت مردمانیکه در معرض تأثیر پیامهای رسانه ای قرار نداشتند ، بیشترین تأثیر پذیری را از ارتباطات میان فردی پذیرفته بودند ، که اثرآن از اثر رسانه ها بیشتر بوده است. تأثیر تبلیغات انتخاباتی آنقدر که در نظریة گلوله جادویی به آن تاکید شده بود ، قوی و موثر نبود تا شنونده (مخاطب) را ترغیب کند یا آنان را در یکسان سازی فکری و همانند سازی در عمل (مثلاً انتخاب فردی خاص) کمک نماید و یا به سوی اهداف پیام بکشاند.

تمرکز بر مطالعات گروهی، نظر سنجی ها، سایر روشهای مطالعات گسترش بازار، بازاریابی و همه و همه نتیجه انتشار فعالانه گونه های مختلف رسانه ها بوده که امروزه در دسترس عموم قرار گرفته است  نشان دهنده این است که تئوری گلوله جادوئی ، جای خود را به سایر تئوریها داده است . مدلهائی با ابزارهای متفاوت همانند (( تئوری دو گام به جلو)) یا (( تئوری اشاعه نوآوری )). از مواردی که می توان در مورد نظریة گلوله جادوئی به آن اشاره کرد ، یک نمایشنامة رادیوئی است که در 30 اکتبر 1938 توسط ارسـون ولـز و با همکاری گروه تئاتر مرکــوری تـنظیم و اجـرا شد . این نمایشـنامه که بـنام ((جنگ جهانی )) نام گذاری شده بود ، داستان تخیلی حمله ساکنان کره مریخ به کره زمین بوده که در برنامه تبلیغی این نمایش نامه که در جشن روز هالوین پخش می شد ، برنامة رادیو قطع شد و یک خبر به این مضمون پخش گردید: (( مریخی ها به سمت زمین حرکت کرده اند و به زودی در محلی به نام گروورس میل S Mill Groverدر ایالت نیو جرسی امریکا به زمین خواهند رسید))

این پیام اگرچه مربوط به یک آگهی بازرگانی بود ، اما موجب وحشت و اضطراب ناگهانی شده و همه چیز را بهم ریخت . از 12 میلیون نفر شنوندگان این پیام ، حداقل یک میلیون نفر آن را باور کردند که یک موجود بیگانه ، از فضا به زمین خواهد آمد . موجی از ترس و وحشت جامعه را فراگرفت . برنامه های مذهبی کلیساها بهم خورد ترافیک و رفت و آمد مردم مختل شد . سیستم های ارتباطی قطع گردید مردم خانه های خود را رها کرده به مناطق امن و روستاها پناه بردند . مغازه های خواربار فروشی و مواد غذائی غارت شدند و شهرها به نظمی و هرج و مرج کامل رسیدند.

تمامی این ها، حاصل یک پیام رادیوئی بود.

نظریه پردازان رسانه ها ، پخش پیام نمایشنامه (( جنگ جهانی )) را نمود بارز نظریة گلوله جادوئی میدانند و معتقدند این دقیقاً نمونه ای از یک تزریق آمپول از طریق ارسال یک پیام در تن و بدن یک جمع انبوه ، بمنظور ایجاد یک تفکر همسان است.تأثیر پخش پیام همچنین این نظریه را ثابت کرده است که رسانه ها می توانند تفکر مردم منفعل و ساده لوح را دستکاری نمایند.

با علم به این اثرگذاری است که دست اندرکاران رسانه ها ادراک مخاطبان خود را شکل می دهند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی حسنی 

جهانی شدن از کجا شروع شد ؟

کابربرد اصطلاح جهانی شدن به دو کتاب منتشر شده در سال 1970 بر می گردد. کتاب اول نوشته مارشال مک لوهان تحت عنوان جنگ و صلح در دهکده جهانی می باشد. در این کتاب مک لوهان تمدن را به سه دوره تقسیم می کند : 1- تمدن شفاهی 2- تمدن مکتوب ( با اختراع ماشین چاپ آغاز می شود ) 3- تمدن الکترونیک ( با اختراع رادیو توسط مارکسنی آغاز می شود. ) مک لوهان بر این باور است که جهان امروز به سوی دهکده قدیم ( تمدن شفاهی ) پیش می رود . زیرا زمینه ارتباط افراد به صورت چهره به چهره بیشتر فراهم گردیده و فرهنگ شفاهی توسط رادیو و تلویزیون، ماهواره و اینترنت و ... گسترش یافته است. مک لوهان گوشزد می کند که ارتباط افراد جهان با هم بسیار نزدیک و متقارن شده است، به گونه ای ارتباط چهره به چهره عملا" تحقق یافته است .

کتاب دوم نوشته بزجی نسکی مسئول شورای امنیت ملی ایالات متحده در دوران ریاست جمهوری جیمی کارتر بود.

اکنون با پایان گرفتن دومین هزاره مسیحی با توجه به وقایع با اهمیت تاریخی که در گسترده زندگی رخ داده است ظهور " دهکده جهانی" مورد نظر مک لوهان ، که در دهه شصت تنها رویایی آرمان شهری به نظر می رسید، امروز در پهنای انقلاب عظیم تکنولوژی، در شرف تحقق است. با رنگ باختن مرزها، جوامع به سمت ملحق شدن به نوعی جامعه شبکیه ای پیش می روند

روند تحولات در قرن بیستم در دهه 1970 میلادی وارد مرحله جدیدی شد و در اواسط دهه 1980 تقریبا" در تمامی زمینه ها نشان خود را بر جای گذاشت و در دهه 1980 برای رجوع به این دگرگونیها مفاهیمی چون جامعه فراصنعتی و فرا مدرن به کار می رفت، اما در دهه 1990 میلادی مفهوم جهانی شدن رایج گردید و به مفهوم مسلط در دوران معاصر تبدیل شد. در ظاهر امر جهانی شدن یعنی        ره سپردن تمامی جوامع به سوی جهانی وحدت یافته که در آن همه چیز در سطح جهانی نگریسته      می شود. اما در واقعیت، جهانی شدن به معنای آزادی مطلق کسب و کار ، برداشته شدن تمامی موانع جریان یافتن سهل و ساده ، سرمایه و نفوذ آن در تمامی عرصه ها و حرکت روان اطلاعات امور مالیه، خدمات و بالاخره تداخل فرهنگی آن هم به سوی یکسان شدگی و یکدستی، و البته تمامی این امور در مقیاسی جهانی رخ می دهد. البته برخی پارافراتر گذاشته و از حکومت واحد جهانی و پول واحد در سراسر جهان یاد می کنند. در سال هزارونهصد و هشتاد و دو در کتابی تحت عنوان روند های کلان نویسندگان کتاب به توصیف و تشریح روندهایی پرداخته اند که در طی دهه بعدی به ظهور می رسیدند 

این روندهای عمده عبارت بودند از گذار از ( دنیای 2000):

1- جامعه صنعتی / جامعه اطلاعاتی

2- تکنولوژی پر صلابت / تکنولوژی بسیار ظریف و برتر

3- اقتصاد ملی/ اقتصاد جهانی

4- کوتاه مدت/ دراز مدت

5- مرکزیت / مرکزیت زدایی

6- یاری نهادین/ خود یاری

7- دمکراسی مبتنی بر اصل نمایندگی/ دمکراسی مبتنی بر اصل مشارکت

8- سلسله مراتب/ شبکه رسانی

9- شمال/ جنوب

10- یا این / یا آن به گزینه های چندگانه

این دگرگونیها هنوز ادامه دارند .

برای دیرینه شناسی جهانی شدن می توان به کشاکش تاریخ طولانی بشر ، که وابستگی متقابل و همکاری، شعاری پر طرفدار بوده است اشاره کرد. از کلام ادیان آسمانی و پیامبران، گرایش به همگونی و اتحاد جوامع بر می آید . همچنین بزرگان اندیشمندی چون مارکوس ، اورلیوس ، انیشتین ، شاعرانی چون هومر ، فردوسی ، تاگور ، اقبال و پاوند و سیاستمدارانی مثل هوشی مینه ، ویلی برانت ، جواهر لعل نهرو ، اولاف پالمه و ... . این مهم به نوعی مورد توجه واقع شده است .

از بررسی آرای اندیشمندان در دوران باستان آشکار می شود که مباحثه ای دائمی میان طرفداران نظریه ای که معتقد به یک فرهنگ و سیاست جهان شمول بوده و اردوی مقابلی که بنا به دلایلی خواهان ایجاد یک " دولت –ملت " کوچک بوده اند و نوعی دیوار دفعالی در برابر رسوخ دیگر اقوام و تمندنها کشیده اند، جریان داشته است. در یونان باستان این نگرش وجود داشت که ایجاد یک نظم سیاسی، حتی تمدن ها به گستردگی یک دولت ملی نو ، با زندگی یکسره انسانی ناسازگار و متباین است . یونانیان آن زمان عموما" در این گرایش شریک بوده اند که انسان به اقتضای سرشت سیاسی اش، فقط در کشور های کوچک می تواند زندگی کند. کسی که در کشوری بزرگ زندگی می کند و از یک مرکز حکومتی بزرگ بر او حکم رانده می شود به جای شهروند به واقع یک برده است. هر چند به نظر ارسطو انسانها با ماهیتی کلی به هم مرتبط اند اما فقط دولتی با قلمرو کوچک، یعنی دولت-شهر باعث تحقق این ماهیت و یگانگی نهفته در آن خواهد شد. این آرمان یعنی پیوستگی یک فلمرو کوچک، با حق و امکان مشارکت مستقیم توده ها در اداره کردن امور، در طول ادوار بعدی نیز مطرح شده است.

مثلا"، ژان ژاک روسو ضمن دفاع از معیارهای اساسی دمکراسی باستان، از کشورهای کوچکی که شهروندانشان پیوسته یکدیگر را در مجمعی واحد ملاقات می کنند، سخن می گوید: (همه افراد یکدیگر را بشناسند، کوچکترین حرکت شرورانه یا کوچکترین عمل فضیلت آمیز از دیده عموم پنهان نماند، در جایی که عادت شیرین دیدن و  شناختن یکدیگر عشق به میهن را بدل به عشق به هم میهنان کند و عشق به میهن دیگر عشق به خاک نباشد.) لذا از زمان رسو، برخی از متفکران آرمان گرا گمان کرده اند که تنها با متلاشی کردن کشورهای بزرگ و تشکیلات گسترده دنیای نو می توان جوامع را به سوی رستگاری سوق داد. پس دولت واحد جهانی با فرهنگ همگون برای کل بشریت می تواند فاجعه بیافریند. اما، از سوی دیگر، آرمانگرایی آنقدر که الهام بخش این دیدگاه بود که همه انسانها             می توانندهویت مشترک انسانی خود را در جامعه مشترک المنافع جهانی تحقق بخشند، الهام بخش ایده مشارکت روزانه ورود و در امور شهروندی نبود. این نظریه، هر چند از عهد باستان جلوه هایی داشته اما به طور جدی از سوی رواقیون رشد و توسعه یافته است. ( در بینش رواقی، پدیده دولت- شهر جای خود را به جهان شهر ( Cosmo polis) داد، چون نظم جهانی را می توان با عقل دریافت.

پس در این رویکرد ایده مارکوس اورلیوس رواقی وجود دارد که می گفت: [ما همه شهروندان شهر جهانی هستیم تا در اینجا، در برابر نگرش ارسطو، اصل ماهیت مشترک انسانی، که وحدت بخش انسانهاست، به آرمان جامعه جهانی انسانی ارتقاء می یابد. با این معیار بینش رواقی، چنان اهمیت     می یابد که بسیاری از شخصیتهای برجسته تاریخ فلسفه غرب به آن تن در می دهند.] در طول قرون وسطی، ارباب کلیسا، بیش از اسلاف رواقی خود، حامی ایده جهانگرایی بوده اند، به عقیده حاملان تئولوژی کلیسا، انسانها تنها از طریق قانون فطری و نظم سیاسی بلکه به واسطه گنهکار بودن همگان و حبوط اولیه برای کسب رحمت خدا نیاز به یگانگی در کل واحد دارند. در هر حال آرمان رمی صلح جهانی و آرمان مسیحی ایمان جهانی، در قرن بیستم چون از روهایی بزرگ در کشاکش با هم پیش رفتند در یک سمت، ایده های رومی و مسیحی در سازمانهای بین المللی و حقوق بین الملل رسوخ یافت، و از دیگر سو فلسفه مارکس با قرائتی دنیوی از مذهب مسیحی، از قرن نوزدهم پیش قراول نگرش جهانگرایی شد.

شعار کارگران جهان متحد شوید در فلسفه مارکسیستی، به این معنی بود که ملتها به وسیله تشکیلات طبقاتی تحمیلی از حرکت و پویایی بازمانده اند، اما در نهایت، خودآگاهی این طبقه اتحاد فراگیر را که در شعار مذکور آمده، میسر خواهد ساخت. به هر حال در نتیجه قرائت های دیگر یا شاید کمال تقدیری بودن فلسفه مذکور، یعنی در نتیجه حق خود انگاری، این فلسفه نه تنها باعث تجاوز به حقوق دیگر ملتها شد بلکه خود نیز راه به جایی نبرد. این تجربه که با انقلاب اکتبر 1917 شدت گرفته بود در دهه 90 از بین رفت. در نیمه اول قرن، در کنار کمونیسم یک رغیب جدی از جناح سرمایه داری به نام فانیسیم، که هم مقابل لیبرالیسم غربی قرن نوزده بود و هم کمونیسم، شعار جهانگرایی سر داد. با از بین رفتن این رغیب در پایان جنگ جهانی دوم، عرصه برای قدرت نمایی دو ابر قدرت شرق و غرب مهیا شد. پس از نیمه دوم قرن بیستم، انقلاب ایران با شعار جهانی به پیروزی رسید و به رغیب جدی دو ایدئولوژی مادی تبدیل شد.

همسو با تحولات رخ داده، و نیز پیشرفتهای چشم گیر در زمینه نزدیکی کشورها به همدگیر، جهانی شدن مجددا" با ایده جامعه مدنی جهانی خود را مطرح کرده و بشر امروزی متکی بر یک فرهنگ غنی مشترک در صدد است تا راههای تازه با هم بودن را تجربه کند . به گفته تافلر جهان به سوی تمدن جدید می رود و تصمیم گیرند ه درباره سیاست جهانی تنها دولتهای ملی به معنای کلاسیک نیستند.

با ظهور میکائیل گورباچف رهبر اصطلاح طلب شوروی سابق که همگان را برای تغییر ساختار جهانی، بازوبند تفکر جهانی داشتن، صلح برای همه، همکاری برادرها و پایان دادن به جنگ سرد فراخواند مفهوم نظم نوین جهانی دوباره بروز کرد و این، سیستمی از امنیت جمعی جهانی است که به موجب آن دولتها و مردم می توانند صرف نظر از ایدئولوژی، در کنار هم به طور صلح آمیز زندگی کنند و یکدیگر را بردار خود بدانند و منافع امنیت جمعی را حفظ کنند با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، مفهوم نظم نوین جهانی معنی متفاوتی پیدا کرده و در نتیجه مبهم شده است. هنگامی که اولین جاده تجاری گسترده جهان معین را به اروپا متصل کرد و قلمرو ارتباطی و معادلاتی میان کشورها و شهرها در حول و حوش خود پدید آورد. اولین علامت جهانی شدن نیز پدیدار شد.

جاده ابریشم سرآغاز حرکتی در جهانی شدن بود که از یک مکانیزم مبادلاتی تجاری متنی بر مواد خام شروع و به مکانیزم پیچیده از سه نیروی پژوهش، تولید و تجارت انجامید. از جریانی ناتوان در ایجاد تقاضای مؤثر جدید و امروزه به جریانی از زایش مدام تقاضا و کوشش برای تنظیم سرعتهای توسعه نا فرجام ادامه یافته است. در حقیقت جهانی شدن بیش از هر چیز متأثر از نیرویی است که ما نامش را زایش تقاضا مؤثر می نامیم، از انقلاب صنعتی به بعد بود که برای اولین بار تولید صنعتی تولید دستی را به چالش گرفت و با نشان دادن قدرت بهینه سازی قوی در خود توانست هزینه های تولیدی را کاهش و با سرعت اندکی متنوع کیفی را پدید آورد.

برخی جهانی شدن را فرآیندی می دانند که استمرار تجربه مدرنیته منسوب می شود. تحولات و پیشرفتهایی که در طی قرن گذشته درعرصه اندیشه و فن آوری حال شد، به همراه گسترش نظامهای ارتباطی و روش آزمون و خطا در عرصه به کارگیری نظامهای اقتصادی، زمینه را برای طرح و پذیرش این ایده فراهم آورد که سرنوشتی محتوم زندگی همه جوامع را رقم خواهد شد. در این فرآیند، پیچیدگی، انتزاع و سرشت انعطاف پذیر مدرنیته، مزرهای ملی را نیز در می نوردد و به صورت پدیده ای در مقیاس جهانی در می آید. افزون بر همه اینها، مضامین و ازرشهای همراه با جامعه مدرن، پست مدرن و پسا صنعتی، به گونه یک فرهنگ جهانی در حال ظهور در آمده اند.

 جهاني شدن و تنوع فرهنگي

با رشد تکنولوژی شرایط برای ورود به دهکده جهانی مک لوهان بیش از پیش مهیا می شود اما اینکه این جهانی شدن یا به بیان دیگر جهان وطنی شدن چگونه صورت می گیرد و چه ویژگی ها و آثاری دارد سبب به وجود آمدن بحث های داغ در میان اندیشمندان مختلف گردیده است. هریک از دانشمندان بنا بر پایه های تئوریک فکری خود برداشت متفاوتی از جهانی شدن ارائه داده است. از آن جمله، برخی از دانشمندان، جهانی شدن را قلمروزدایی و به عبارتی دیگر فوق قلمروگرایی      می داند. طبق این تفسیر، جهانی شدن شامل تجدید شکل بندی جغرافیایی است، به طوری که فضای اجتماعی دیگر به طور کامل برحسب سرزمین ها، فاصله های جغرافیایی و مرزهای سرزمین شناسایی نمی شود، بلکه ساختارهاي جديدي نظير قوم- ملت، دين – ملت و... شكل مي گيرد. طرفداران این نظریه جهانی شدن را نوعی «فرایند یا مجموعه ای از فرایندها که در برگیرنده دگرگونی در سازمان فضایی روابط اجتماعی و تبادل ها است»، تعریف کرده اند.

در واقع، بحث های جهانی شدن در رابطه با فرهنگ بیشتر جنبه فکری دارد. کسانی که نگرش خوشبینانه دارند، از کثرت گرایی فرهنگی و نوآوری که ظاهرا روابط جهانی موجب ترویج آن        می شود، استقبال کرده اند. سایر تحلیل گران برعکس، معتقدند که جهانی شدن موجب تضعیف امنیت فرهنگی و فکری می شود. از این دیدگاه، روابط جهانی مستلزم جهانخواری فرهنگی است.    از دیدگاهی دیگر، برخی از تحلیلگران تایید کرده اند که درهم آمیختگی شدید فرهنگ ها از طریق جهانی شدن، همه ادعاهای صادقانه را درهم می ریزد. حتی دیدگاه روشنگری در زمینه پیشرفت انسان نیز به نوعی حادثه تبدیل می شود، علم می میرد، نسبیت گرایی حاکم می شود و امنیت فکری از بین میرود.

همچنین، جهانی شدن موجب بحث های شدیدی درباره امنیت انسان شده است. در یک سو هواداران جهانی شدن آن را با «پایان تاریخ» مربوط می دانند که در آن صلح، ماندگاری، رفاه، و سعادت تضمین می شود. در سوی دیگر، جنجال آفرینان درباره «آشفتگی جهانی» و «بی نظمی نوین جهانی» هشدار می دهند.نکته قابل توجه در رابطه با امنیت این است که امنیت انسان فقط مسئله مهم نظامی، بوم شناختی و اقتصادی نیست، بلکه ابعاد روان شناختی و فرهنگی نیز دارد. از این نظر هویت در نتیجه اهمیتی که امنیت برای احساس خود قطعی دارد، ظاهر می شود، یعنی یک تصور آسان و ساده درباره این که من کیستم و این اطمینان که آیا اجتماع این شیوه بودن را محترم می شمارد و از آن محافظت می کند یا نه. جهانی شدن معاصر از برخی راه ها امکان وسیع تری را برای کشف و بیان هویت فراهم کرده است. جغرافیای قلمروگرا مستلزم گرایش محدود کننده به سوی هویت های ملی است. فضاهای فوق قلمروی امکان بیشتری برای بیان سایر عناصر هویت مثل طبقه، ملیت های اقلیت، نژاد، مذهب و ... فراهم آورده اند. بنابراین جهانی شدن موجب ترغیب جا به جایی از ملیت گرایی دولت مدار یک بعدی به کثرت گرایی بیشتر شده است. در نتیجه بسیاری از مردم احساس مطمئن تر و واقعی تری از خود پیدا کرده اند.ازديگر سو، وقتی مردم به طور همزمان هویت های ملی گوناگونی پیدا می کنند، احساس خویشتن ممکن است مبهم و ناپایدار شود، مثل داشتن هویت ملیت دولت خود، داشتن ملیت کشور زادگاه خود، داشتن ملیت یک قوم نیمه رسمی، و غیره.احساس عدم قطعیت ممکن است در مواردی ظاهر شود که خویشتن ملی با طبقه اجتماعی، مذهب و سایر هویت ها همزیستی ناراحت کننده و گاهی مغایر و مخالف پیدا می کند. جهانی شدن از این نظر موجب شکل گیری احساس چند پارگی و گمگشتگی در برخی شده است. جهانی شدن معاصر گاهی از طریق تخریب فرهنگی موجب تضعيف امنیت هویت شده است. مثلا فرهنگ های گوناگون تسلیم تهاجم تلویزیون، گردشگری جهانی، زبان انگلیسی جهانی و سایر مداخله های فوق قلمروی شده اند که با سنت های محلی مغایرت دارند. در این زمینه برخی از ناظران نگران این هستند که جهانی شدن ممکن است به موازات از بین بردن تنوع زیستی به نابودی تنوع فرهنگی منجر شود.هواداران حفاظت از فرهنگ در موقعیت های گوناگون پی برده اند که فن آوری های جهانی شدن را می توان برای احیای هویت های در حال انقراض یا نافعال مورد بهره برداری قرار داد. برای مثال تولیدات ویدیویی در احیای فرهنگ بدوی در مصر نقش داشته اند.

بنابراین آنگونه که برخی از ناظران تاکید کرده اند، جهانی شدن نیرویی برای همگن سازی ساده نیست، که از طریق آن یک فرهنگ بتواند سایر هویت ها را نابود کند. روابط فرامرزی نیز به ترویج فرهنگ های دیگر کمک کرده است. تاثیر کلی جهانی شدن بر هویت، بیش از آن که شکل همگن کننده داشته باشد، بی ثبات کننده است. بدین ترتیب جغرافیای نوین موجب تقویت قابل توجه احساس ناامنی شده است. امنیت فرهنگی یعنی احساس ایمنی و اطمینان در یک چارچوب معنایی. امنیت فرهنگی شخص را نمی توان به طور کلی با وضع کردن قوانین و مقررات فنی خاص از نوع قوانین حمایت از محیط زیست و ... برقرار کرد. با وجود این، می توان با اصلاحات قانونی و نهادی گوناگون از رویارویی های سازنده در فضاهای جهانی میان هویت هاي متنوع حمایت کرد. دولت ها می توانند شناسایی رسمی فرهنگ های اقلیت را هماهنگ کنند. چنین دیدگاهی را شاید بتوان «میان فرهنگ گرایی» نامید. با اتخاذ چنین دیدگاهی، جوامع گوناگون     می توانند در روابط جهان با درک متقابل، احترام، مسئولیت، و به هنگام تنش، با خویشتنداری با یکدیگر رو به رو شوند. رابطه متقابل میان فرهنگی اصولا با چارچوب وحدت گرایی«خودی – غیرخودی» که گرایش به بدنام کردن، طرد و سرکوب «دیگران» دارد، مغایر است. جهان وطن گرایی میان فرهنگی هیچ تمدنی سودای تبدیل شدن به الگوی جهانی را در سر نخواهد داشت.

از سوي ديگر، مسئله «جهان وطنی» اهمیت زیادی برای اصول جهانشمول حقوق بشر، آزادی و عدالت قائل می شود. ملیت، قومیت، مذهب، طبقه، نژاد یا جنسیت یک فرد(یا گروه) به لحاظ اخلاقی ارتباطی با این که فرد عضوی از جامعه انسانی است و تحت حمایت اصول جهانی قرار دارد، پیدا    نمی کند. در اين رابطه، کانت معتقد است ما بايد اصول ثابت خود را جهانی سازیم و با دیگران به عنوان افراد از نظر اخلاقی برابر رفتار کنیم. الزام جهان وطنی مبنی بر این که تعهد اخلاقی اولیه ما به اجتماع اخلاقی و بدون مرز بشری اغلب مورد سوء تفاهم قرار می گیرد. بنابراین مهم است بگوییم که الزام مزبور، به چه معنا ست و به چه معنا نیست. ادعای انسانیت، آگاهی از یک اصل انتزاعی نیست، بلکه توانایی درک و ارزشگذاری بر انسانیت مشترک ما در موقعیت های زندگی است. این ادعا، احترام به ظرفیت های عقلانی و اخلاقی نوع بشر هر زمان و به هر طریقی است که بروز پیدا کند. در برخوردهای ملموس با دیگران است که ما تمایلات، آسیب پذیری ها و ظرفیت های مشترک انسانیت و نیز امکان رنج و درد آن را شناسایی می کنیم. در جهان تقسیم شده، جهان وطنی بر آن چیزی که بنیادی است – تمایل مشترک به زندگی، آزادی، عدالت و نیکی – تاکید می کند. نگرش جهانی، تنوع فرهنگی را انکار نمی کند و یا آن را بی ارزش جلوه نمی دهد. این نگرش، ادعای مشروع جانبداری ها و دلبستگی های محلی ما را انکار نمی کند. فرد جهان وطن دچار این توهم نیست که افراد عشق به خانواده و کشورشان را کنار بگذارند. نگرش جهانی این امر را انکار نمی کند که فرهنگ ها و سنت های خاص برای زندگی ارزشمند هستند و ممکن است به لحاظ روان شناختی برای پیشرفت خصوصیات اخلاقی ضروری باشد. ادعای انسانیت بر این امر اذعان دارد که ما به طور همزمان در دو اجتماع زندگی می کنیم: اجتماع محل تولدمان و اجتماع تمایلات بشری مشترک. این ادعا تنها بر این امر اصرار دارد که دریافتن راه خود بین این دو اجتماع، نباید اجازه دهیم دلبستگی های محلی بر حقوق و وظایف اساسی بشر غلبه پیدا کند. هنگامی که هیچ تعارضی با اصول بنیادی وجود ندارد، زندگی می تواند بنابر اصول جزئی تر تداوم یابد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی حسنی 

نگاهي به نظرات مارشال مك لوهان درباره كاركرد رسانه ها

تغییر در ساختار جامعه مدرن:

مارشال مك لوهان به عنوان استاد و پيشواي ارتباطات و مطالعات رسانه ها شناخته شده است؛ چيزي كه شايد خود مك لوهان را به خنده بيندازد. از اين دنيايي كه - به قول خود او - هنوز نتوانسته خودش را از زبان تخصصي دوران صنعتي جدا كند، توقعي بيش از اين هم نمي رود. اين كار درست مثل اين است كه بخواهيم برادران رايت را به عنوان يك جفت تعميركار موفق دوچرخه معرفي كنيم. اما تنها توضيح كوتاهي كه درباره او مي توان ارائه كرد، شايد چيزي جز اين نباشد: ايده هاي او به ما كمك   مي كنند تا دنياي مدرن را بهتر درك كنيم؛ اينكه چرا جهان اينگونه است، چرا به اين شكل تغيير كرده و چرا انسان ها همراه با آن تغيير مي كنند. ديگران هم راجع به چيزهايي كه او نوشته، نوشته اند؛ آلوين تافلر و جان نسبيت. برخي هم سعي كرده اند تا به ديدگاه هاي او نزديك شوند؛ مطالعه تاريخ نوشته آرنلود توئين بي، ساختار انقلاب هاي علمي نوشته تامس كان و ... اما چيزي كه كار مك لوهان را متمايز كرده، آرايشي است كه از ابزارهاي مفهومي در اختيار ما مي گذارد؛ شيوه اي كه به وسيله آن مي توانيم درباره جامعه و تغييرات آن بهتر بينديشيم.

حشرات لانه مي سازند، سگ هاي آبي سد مي سازند، زنبورها كندو مي سازند و انسان ها هم شهر    مي سازند. طي روند پيچيدگي و عملكردها و رفتارهاي پيچيده، جايي بناچار ژن ها متوقف مي شوند و ديگر نقش تعيين كننده اي در عملكرد ارگانيسم ندارند.

با ظهور مغز، شكل ديگري از تكامل تدريجي هم پديد مي آيد: يادگيري و حافظه؛ از ميمون هايي كه كار با چوب را آموختند تا انسان هايي كه راكت ساختند. ايده ها انسان را قادر مي سازند كه خود را در دنياي فيزيكي، سريع تر پيشرفت دهد؛ كاري كه شايد به صرف تكامل تدريجي بيولوژيك امكان آن به وجود نمي آمد.

ما درمي يابيم كه فن آوري حتي شيوه فكر كردن ما را هم تحت تاثير خود قرار داده است، اما مسئله بيش از اين چيزهاست، خيلي بيشتر و مك لوهان شايد اولين كسي بود كه دريافت، فن آوري ها، اين فرآورده هاي ايده بشري، خالقان خود را دگرگون كرده و تغيير شكل داده اند.

حدود يك چهارم از فهم رسانه ها تئوري واقعي است. مفاهيم ارائه شده در اين باره پنهان و رمزآميز هستند، هرچند كه در طبيعت تقريباً بديهي به نظر مي رسند و به همين جهت هم كمك مي كنند تا او بتواند پايه و اساس شيوه منحصر به فرد خود در زمينه انديشه تحليلي اش را بنا نهد، اما بخش دوم نوشتار او كه سه چهارم ديگر را شامل مي شود، تقريباً به مثال هاي مستعمل اختصاص يافته است و به روشن كردن جنبه هاي مختلفي از هنر انساني و مهارتي مي پردازد كه درواقع مفاهيم طرح شده در بخش اول بودند.

هنگامي كه شما ايده هاي اساسي شيوه تفكر مك لوهان را درك مي كنيد، در واقع براي فكر كردن روشن تر به موضوعات ديگر هم تعليم ديده ايد. خيلي از اينها، بخصوص در رابطه با مطالعات رسانه اي بخوبي بررسي شده اند، اما مفاهيم برخاسته از آنها درباره سرزمين هاي بكري كه از رسانه جدا شده اند نيز كمك رسان خواهند بود.

رسانه، پيام است

بسياري از مردم خواهند گفت كه مسئله ماشين نيست، بلكه كاري است كه با ماشين انجام مي شود كه مفهوم و پيام آن نيز همين است. در واقع مسئله تاثيرگذاري ماشين بر روابط ما با ديگران و خودمان است و خيلي مهم نيست كه از اين ماشين ها ذرت برشته بيرون بيايد يا كاديلاك. بازسازي كار و پيوند انسان ها، به وسيله تكنيك چند پاره كردن شكل گرفت كه اين دقيقا ماهيت تكنولوي ماشين است.

مك لوهان شيوه غريبي از تفكر درباره همه مصنوعات و ابداعات را - به عنوان امتداد برخي جنبه هاي خود فيزيكي ما - ارائه مي دهد. يك مصنوع جديد يا آنچه كه مك لوهان به آن رسانه مي گويد ذاتاً مخلوق جديدي را خلق مي كند كه از ديدگاهي بيولوژيك، يكسان به نظر مي رسد. اين ايده اي است كه شايد جاي دادنش در شيوه مرسوم تفكر ما دشوار باشد، مثلا وقتي شما از تلفن استفاده مي كنيد، اساساً تبديل مي شويد به موجودي متفاوت از آن كسي كه قرن ها پيش از قلم و كاغذ استفاده مي كرد. آنچه كه تلفن در رابطه با جامعه انجام داد و آنچه كه محتواي اين رسانه جديد بود، بنا به گفته مك لوهان، بكلي چيزهاي متفاوتي هستند. در واقع قوه تغيير شكل دهنده رسانه كه پيام آن محسوب     مي شود، خيلي بيشتر از محتواي خود آن اهميت دارد. ناسيوناليسم اصولاً با انقلاب گوتنبرگ مشخص مي شود، اما اولين بار اين مك لوهان بود كه تشخيص داد طبيعت يك رسانه، بيش از آنچه كه مراوده شده، اثر آن را معين كرده است. فرم نه تنها محتوا را ديكته مي كند، بلكه اثر اضافه اي نيز دارد كه مستقل از مفهوم عمل مي كند. راديو چنان طبيعت ايده هايي را كه انتشار مي دهد، تمام و كمال معين مي كند كه ديگر محتوا يك انديشه فرعي در پس آن به حساب مي آيد. چرخ امتدادي است براي پا. كتاب امتدادي است براي چشم. لباس، امتدادي براي پوست، جريان برق امتدادي است از دستگاه عصبي مركزي.

رسانه ها، با تغيير دادن محيط، ادراك حسي منحصر به فردي در ما برمي انگيزند. امتداد حس هركس هم به نوبه خود، شيوه فكر كردن و فعاليت ما را تغيير مي دهد؛ شيوه اي كه ما دنيا را با آن درك     مي كنيم. چگونگي تجربه ما از دنيا و كنش ما در آن، در واقع بستگي دارد به مجموعه ميزان انسانيت ما - پاره بيولوژيك آشكار و پيكر حقيقي امتداديافته اي كه رسانه ها براي ما خلق مي كنند، براي مثال بيتابي را در نظر بگيريد - حس اصلي ما كه بيشتراز همه تحت تاثير تكنولوژي ما قرار گرفته است. خيلي عجيب است وقتي درمي يابيم كه عقلانيت ما مفهومي بسيار بصري است؛ پيش از آنكه ما هر چيزي را بفهميم، آن را به صورت تعاريفي بصري احساس و به مغزمان مي فرستيم (سعي كنيد به فرهنگ بيگانه و غريبي فكر كنيد كه در آن شنوايي همه چيز را تحت اداره و حكومت دارد) فضاي بصري، همسان، پيوسته و متصل است. انسان معقول در فرهنگ غربي، انساني بصري است. اين واقعيت كه آگاهانه ترين تجارب، كمترين كيفيت بصري را دارد، براي او از دست رفته است.

مهمترين انقلاب تاريخ زماني رخ دادكه الفباي آوايي اختراع شد دنياي صوتي سازمان يافته چندپاره شد و به دنياي بصري شسته و رفته اي ترجمه شد بااين اختراع انسان تبديل شد به موجودي تحت سلطه حس بينايي، عقلانيت و قوه باصره، واژه هايي قابل تعويض با يكديگرند، اما ديگر ما در دنيايي كه بيش از هر چيز بصري باشد، زندگي نمي كنيم.

از نظر مك لوهان، آشنايي با الفباي آوايي همراه بود با تولد انسان هندسي؛ كسي كه همه تجارب خود را به صورت بصري اصلي، يكنواخت و يكساني از ادراك ترجمه كرد. الفباي آوايي، ادراك بشر از يك آگاهي، چند حس غني را ترجمه كرد به يك آگاهي بصري يك شكل. اين تغييري بود كه هم به او نيروي عظيم داد و هم او را بكلي به بردگي گرفت. انسان بصري نيرويش را به اين صورت تامين كرد كه به خود اجازه داد تا به مخلوقي قابل پيشگويي و تك بعدي تقليل يابد.

او نيرويش را از به تابعيت درآوردن تمام حواس خود در زير نفوذ حس بينايي به دست آورد و همين هم به او اجازه داد تا به ماشين اجتماعي خلاق بي پاياني اتصال يابد. او با اين پيش آگهي كه اين اتفاقي گيج كننده است، مشاهده كرد كه دنياي الكترونيك جديد در حال واژگون كردن آثار قرنها سمت گيري بصري است و مي خواهد مخلوقي كاملاً متفاوت را توليد كند. او دريافت كه اين قضيه منجر به گردهمايي تازه اي از انسان ها مي شود؛ چيزي كه منجر به خلق دهكده جهاني خواهد شد.

چارچوب مفهومي كه مك لوهان معرفي مي كند، منجر به شيوه جديدي از تفكر درباره جهان مي شود. اين شيوه اي از فكر كردن است كه در بهترين شكل خود با عبارتي بيش ازحد تكرارشده به نام دورنماي سيستم ها تعريف شده است. براي درك بهتر مفاهيم او بايد از ابزارهاي خودش استفاده كنيم.

دهكده جهاني

در آغاز، انسان فقط انسان بود. او هم مثل باقي مخلوقات در زمينه اي حسي كه طبيعت برايش فراهم كرده بود، مي زيست. او ابتدا در زمينه حسي بي واسطه و گسسته اي مي زيست كه پيش از هر چيز وابسته به اصوات بود. گوش خيلي از چشم مهمتر بود و سازمان اجتماعي پيچيده اي كه انسان براي خود بنا كرده بود، بر اساس محيطي شنيداري، لمسي و بصري استوار بود. او در فضاي شنيداري حضور داشت؛ فضايي يكپارچه، غير قابل تقسيم، بي واسطه و سازمان يافته. اين محيطي بود كه همه انسان ها را بكلي درخود فرو برده بود.

مهمترين انقلاب تاريخ، زماني رخ دادكه الفباي آوايي اختراع شد. دنياي صوتي سازمان يافته چندپاره شد و به دنياي بصري شسته و رفته اي ترجمه شد. بااين اختراع، انسان تبديل شد به موجودي تحت سلطه حس بينايي. فضاي بينايي همگون و همسان است. بينايي برخلاف شنوايي يا لامسه، حسي عيني و بي طرف است كه با نيروي جهان شنيداري ترجمه يافته اي از ارتباطات ادراكي امتداد يافته و به انسان اجازه داده تا نظم بصري همساني را به جهان تحميل كند. فضاي بصري مي تواند سازماندهي شود، چندپاره شود و درك شود، به طريقي كه براي فضاي صوتي ناممكن مي نمود.

همراه با اين امتداد اصلي پيكر انساني، گروهي از چيزهاي ديگر هم وارد شدند كه به نوبه خود باعث تقويت سازمان بصري دنيا شدند.

بعد با شروع عصر الكترونيك، پيشرفت اصلي انسان بصري به وقوع پيوست؛ اختراع سيلابي از امتدادهايي جديد از قواي ذهني انسان كه انسانيت را با دوباره فرو بردن در زمينه سازمان يافته و      بي واسطه اي از آگاهي چند حسي، دوباره سازماندهي كرد. نيروي فضاي بصري، مرگ خود را نيز به همراه آورد.

انسان جديد قبيله اي تقويت شده است كه مخلوق جهان الكترونيك است كه به طرف او منفجر شده. انسان مدرن در زمينه حسي زندگي مي كند كه زمان و فضاي آن، با سرعتي لحظه اي و بي ارتباط با هم انتقال مي يابند؛ ايده اي كه مختصرا در اين گفته مك لوهان شرح داده شده است: مسافرت فرق زيادي با رفتن به سينما يا ورق زدن يك مجله ندارد... دنيا به خودي خود تبديل مي شود به يك جور موزه براي اشياء و موضوع هايي كه قبلا از طريق رسانه اي ديگر مورد مواجهه واقع شده بودند.

مك لوهان، اين موقعيت انسان را دهكده جهاني خطاب مي كند، ولي بدبختانه اين تنها عبارت جذاب از گفته هاي مك لوهان است كه در هوشياري عمومي ريشه دوانده است. بهتر است به فرضيه اي كه در پشت دهكده جهاني هست، بپردازيم.

رسانه، همه جا رسانه

علوم انساني، حوزه اي از بررسي هاي انساني را شامل مي شود كه در آن مفاهيم قابل اجرا در سطح جهان و تعميم هاي فايده رسان، عملا وجود خارجي ندارند.

ايده هاي مك لوهان درباره رسانه ها دگرگوني نيروبخشي را در فضل فروشي هاي خسته كننده بسياري از جامعه شناسان ايجاد كرده است. او به شما هسته نيرومندي از مفاهيمي را ارائه مي دهد كه كمك مي كنند تا شما بينش خود را از سوپ درهمي از خيال ها و حكاياتي كه در واقع دانش اجتماعي بارز شما هستند، چكيده و مطلق سازيد.

همان طور كه احتمالا پيداست، مك لوهان توانسته مجموعه ساده و زيبايي از ايده هايي را فراهم آورد كه در مورد تمام ابداعات بشري، از چرخ گرفته تا پنتيوم، قابل اجرا و به كاربستني است؛ ابزاري كه به شما كمك مي كنند تا آثار ابداعات را از هر نوعي كه باشند دريابيد.

مك لوهان در كنار برداشت خود از رسانه ها به عنوان طبقه فراگيري از محصولات نبوغ بشر، طبقه بندي مفيدي را هم ارائه مي دهد: رسانه ها هم گرمند و هم سرد و اين بستگي به اين دارد كه امتداد حسي آنها در انسان، او را به يك دريافت كننده منفعل تحريكات حسي تبديل كرده يا اينكه او را به مشاركتي فعال در پردازش اين تحريكات دعوت كند.

كساني كه مناظره نيكسون كندي را از راديو شنيده بودند، حس طاقت فرسايي از برتري نيكسون را دريافت كردند. اين تقدير نيكسون بود كه تصوير و كنش قطعي و واضحي را براي رسانه سرد تلويزيون توليد كند كه وضوح و شفافيت آن، به صورت برداشتي نادرست ترجمه شود.

مك لوهان، از اين طبقه بندي به انديشه اي سودايي درباره پويايي بنيادين رسانه ها رهسپار مي شود. او جنبه هايي بنيادين از تكامل تدريجي رسانه ها را شناسايي كرد. براي مثال او واژگون سازي را به عنوان شاخصي بنيادين از يك رسانه در حال نمو معرفي كرد؛ شاخصي كه به آن اجازه مي داد ناگهان شخصيت عوض كند. چندپارگي ايستاي زمان با عكاسي خاموش، وقتي به اندازه كافي وارد سرعت شود، باعث شكل گيري رسانه اي كاملا متفاوت به نام سينما مي شود. خيلي وقت پيش، سرعت يافتن نوشتار توسط ابزار مكانيكي، باعث تغيير رسانه پيكروار ثابتي براي ذخيره خرد موروثي به رسانه اي پويا براي انتشار ايده هاي جديد شد. كتابت در دوران باستان، نيرويي محافظه كارانه بود، در حالي كه نويسنده دوران گوتنبرگ يك عامل تغيير به حساب  مي آيد.

اينها ايده هايي نيرومند از مك لوهان هستند كه در فهم رسانه ها معرفي مي شوند. باقي آنها هم شامل يكسري قطع و برش از رسانه هاي امتداديافته، پيوند زدن رسانه هاي منفصل و اثرات ترجمه يك رسانه به ديگري است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی حسنی 

نظریه ها

نظریه تزریقی در کتاب مبانی دکتر زارعیان

نظریه تزریقی در فاصله بین دو جنگ جهانی و اولین نظریه ای بود که درباره تاثیر پیام های ارتباطی به وجود آمد.(دهه 20 و 30 و اوایل 40) .

هیتلر ، موسولینی و کافلین در آمریکا از پیشگامان پیدایی آن هستند.

بر اساس این نظریه می توان پیام را به نحوی تزریق کرد که در قلب و ذهن افراد نفوذ کند و آن رفتاری که مورد نظر است را در مخاطبان به وجود آورد.در بین عناصر ارتباط تکیه بر پیام است.مخاطب منفعل و غیر پویاست و ارتباط گر (منبع ) همه کاره است.

نام دیگر این نظریه تاثیرات قدرتمند وسایل ارتباطی یا نظریه گلوله است.و طرفداران به تاثیرات کوتاه مدت و آنی توجه دارند.

نظریه تزریقی رابطه نزدیکی با نظریه محرک – پاسخ دارد و به بعد عاطفی بیشتر توجه می شود تا بعد ادراکی آن.

نظریه وابستگی مخاطبان ( (dependent audience

مخاطب در این نظریه منفعل است،چون معتقد به یک رابطه سه گانه بین رسانه ، جامعه و مخاطب است. مخاطب عصر حاضر به خاطر وجود دو نیاز به رسانه وابسته است :

1- نیاز به بهداشت اطلاعات (اطلاع از تحولات جامعه نوین و مدرن شهری )

2- نیاز به ندانستن و گریز از واقعیت (برنامه های طنز در اوقات فراغت )

خصوصیات این نظریه :

1- تداوم نیازها ، زیرا با رفع یک نیاز ، نیاز دیگری مطرح می شود که باید توسط رسانه رفع شود.

2- هر چه نیازها بیشتر باشد ، میزان وابستگی بیشتر می شود. و تاثیر رسانه ها بر رفتار ونگرش مخاطب بیشتر می شود.

تفاوت نظریه وابستگی مخاطب با تزریقی دراین است که درافراد انفعال و اعتیاد به وجود   می آورد.

** براساس نظریه تزریقی مخاطبان فیلم های خشن ، خشن میشوند و بر اساس نظریه استحکام تنها کسانی که زمینه خشونت دارند ، خشن می شوند و بر اساس نظریه وابستگی مخاطب ، مخاطبان تنها یک حس انفعال و رکود دارند و دچار بی حسی می شوند و عکس العملی نشان نمی دهند. 

انتقاد وارده به نظریه وابستگی :

مطلق انگاشتن نقش رسانه ها و نادیده گرفتن ویژگی های فردی و ارتباطات میان فردی از انتقادهای وارده است.به عبارت دیگر ، این نظریه رسانه ها را در انجام تغییرات نگرشی و رفتاری توانای مطلق می داند در حالی که توانایی رسانه ها خود متاثر از زمینه های قبلی مخاطب و ساختارهای اجتماعی است.

نظریه نیازجویی (1970) : استفاده و رضایت مندی : (use and gratification):

این نظریه می گوید مخاطب به نیاز خود آگاه است و بنابراین فرایند انتقال پیام پنج ویژگی دارد:

1- مخاطب پویاست

2- رقابت رسانه با خود و دیگر پدیده ها برای تامین نیاز مخاطبان الزامی است.

3- جستجوگر است یعنی برای تامین نیازها و رضایت خود روش های مختلفی را تجربه می کند.

4- مخاطبان برای تامین نیازهای معرفتی خود آگاهانه رسانه مورد نظر را انتخاب می کنند.(از نیاز آگاه هستند)

5- برای تامین نیازهای اساسی منابع مختلف ارتباطی و غیر ارتباطی با یکدیگر در ارتباط هستند.

میزان ابهام و مناسب دانستن موضوع به کار و زندگی فرد ، تعیین کننده میزان تمایل فرد به رویارویی با وسایل ارتباط جمعی برای رفع نیازهای شناختی است.

اساسا رویکرد افراد به رسانه ها به دلیل کسب دو پاداش است :

1- پاداش آنی : اطلاع داشتن در مورد حوادث ورویداد های روز

2- پاداش آتی : خدمات مقوله های آموزش دراز مدت (نیاز به یافتن و جستجوی آگهی ها ، استفاده آموزشی )

مهم ترین انتقاده وارده به نظریه نیاز جویی این است که تاثیر رسانه را بر ایجاد نیازها و تأمین آنها نادیده می گیرد.

نظریه استحکام (تاثیر محدود):

این نظریه توسط پل لازارسفلد و برلسون در دهه 40 ارایه شد.در زمانی که نظریه گلوله حاکم بود.

بر اساس این نظریه پیام قدرت ندارد و فرد به انتخاب خودش پیام را انتخاب می کند.پس مخاطب پویاست وتاثیر پیام های ارتباطی تقویت عقاید موجود است.پیام تغییرات بنیادی ایجاد نمی کند بلکه عقاید و گرایشات را استحکام می بخشد ، یعنی تکیه اصلی بر مخاطب است.

نام دیگر این نظریه تاثیرات محدود وسایل و پیام های ارتباطی است.(رابرت من )

این نظریه به اصل انتخاب خاص اعتقاد دارد. به این معنی که رویاروی با پیام انتخابی است.و به پارامترهای غیر ارتباطی مانند سن ، شغل ، خانواده  که مربوط به مخاطب است برای اثر گذاری پیام اهمیت بیشتری می دهد.

به نظر کازنو سه حالت را برای شناخت روش های اعمال نفوذ بر توده ها از طریق رسانه ها باید تمیز داد:

1- تقویت عقیده موجود

2- ساختن عقیده تازه

3- تغییر عقیده

از دیدگاه کازنو تاثیر رسانه ها بیشتر تقویت عقیده موجود است.

انتقاد وارده به نظریه استحکام :

1- نقش رهبران افکار را بسیار افراطی بررسی می کند

2- نقش رسانه ها را فقط به تثبیت عقاید محدود می کند و نقش آنها در تغییر نیاز ها را نادیده می گیرد.

نظریه دو یا چند مرحله ای بودن پیام

کاتز و لازارسفلد به دو مرحله ای بودن پیام ها تاکید دارند ، بر اساس این نظریه پیام وسایل ارتباطی ابتدا به رهبران عقاید داده  می شود و سپس رهبران عقاید پیام ها را به دیگران انتقال می دهند.

رهبران عقاید نقش یک گزینشگر خبر که فقط برخی خبرها را انتخاب می کند ، ندارند ، بلکه آنان با توجه به خط مشی هایی که  خود دارند ،اخبار را منتقل می کنند و کوشش می نمایند فرد را در جهت اعتقادت خود هدایت کنند و رفتار مورد نظر را در فرد به وجود آورند.

این افراد گاهی هم سکوت می کنند و با سکوت خود جریان ارتباطی را قطع می کنند.دراین نظریه اعتبار منبع نیز مهم است .هر کس نمی تواند تاثیر گذار باشد ، به عبارتی منبع پیام باید اعتبار داشته باشد.

نظریه برجسته سازی (agenda-setting) :

این نظریه (1970) می گوید رسانه ها در انتقال پیام ها نوعی اولویت یا برجسته سازی به وجود       می آورند.این نظریه باز هم تاثیرات رسانه ها را درحوزه رفتار محدود می کند.اما با برجسته ساختن برخی از موضوعات می توانند بر اطلاعات مردم تاثیر بگذارند.به عبارتی، رسانه ها گرچه نمی توانند تعیین کنند که مخاطبان چطور بیاندیشند اما می توانند تعیین کنند که درباره چه بیندیشند .

شاو و مک کاب شعارهایی را که توسط کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا مطرح شده بود ، همچنین نتایج نظر سنجی از مردم را تحلیل محتوا کردند و نتیجه گرفتند که رسانه ها با یزرگ کردن و اولویت دادن به برخی موضوعات بر اولویت های مردم تاثیر می گذارند.

مخاطب در این نظریه پویا است اما مسئولیت جهت دهی به افکار مردم با رسانه هاست.

وظیفه رسانه: الگوی آگاهی بخشی =الگوی برجسته سازی = اولویت بخشی

** برجستگی مسایل تغییرات رفتاری به دنبال ندارد بلکه تغییرات شناختی ( اطلاعاتی ) به وجود   می آورد.

انتقادهای وارده به نظریه برجسته سازی:

1- خلاف این نظریه ، اولویت ها توسط زمینه ها و موقعیت های اجتماعی تعیین می شود نه توسط رسانه ها به طور مستقیم.

2- در بسیاری موارد تمایز بین آنچه می اندیشم و آنچه که در موردش می اندیشیم مشکل و ناممکن است.

 مناظرات نظری در روابط بین الملل

از زمان شکل گیری رشته ای جداگانه تحت عنوان " روابط بین الملل" در سال 1919 تقریباً همیشه دورانهایی از مناظره میان نظریه ها یا پارادایم ها در روابط بین الملل وجود داشته اشت. مناظره اول را میان آرمانگرایان و واقعگرایان می دانند. این مناظره بیشتر بعدی هستی شناختی داشت. اختلاف بنیادین در مورد سرشت نظام سیاسی بین الملل و انگیزه های رفتاری دولتها بود. آرمانگرایان می گفتند با ایجاد ابزارهای نهادین بین المللی و اجتناب از دیپلماسی مخفی و جایگزین ساختن مشارکت عمومی در سیاست خارجی می توان به صلح و امنیت بین المللی دست یافت. در مقابل واقعگرایان بر همیشگی بودن مبارزه قدرت ، عدم امکان ریشه کن ساختن جنگ در زندگی بین المللی تعارض منافع دولتها ...تاکید داشتند.

مناظره دوم: در دهه 1950 و 60 شکل گرفت. در ابعادی جنبه معرفت شناختی و در ابعادی جنبه روش شناختی داشت. در این مناظره اختلاف میان دو گروه بود. رفتارگرایانی که بر تلاش نظام یافته برای پیدا کردن الگوهای سیاسی از طریق تدوین نظریه تجربی و تحلیل تکنیکی تاکید داشتند راه رسیدن به شناخت را از طریق گردآوری داده های قابل مشاهده ، نظم بخشیدن به داده ها از طریق ارائه فرضیه و آزمون تجربی فرضیه ها می دانستند. از سویی دیگر سنت گرایان (واقعگرایان) با تاکید بر تاریخ ، فلسفه ، تجربه ی فردی و اشراق بر عدم امکان استفاده از تکنیک های پژوهشی کمّی گرایانه علوم تجربی در حوزه روابط بین الملل تاکید می کردند. که منجر به ظهور موج رفتارگرایی در روابط بین الملل شد. البته برآیند این مناظره سلطه ناقص روشهای رفتارگرا و تحقیقات اثباتگرایانه بود.

مناظره سوم: برخی این مناظره را میان رفتارگرایی و پسارفتارگرایی می دانند. این گروه معتقدند که از اواخر دهه 1960 با روشن شدن محدودیتهای رهیافت علمی ، تمایل به استفاده از هر دو رهیافت سنتی و علمی به تناسب موضوع و شرایط خاص در قالب پسارفتارگرایی در مقابل رفتارگرایی شکل گرفت. برخی هم مناظره سوم را میان واقعگرایان یا کل سنت " دولت محور" و رهیافت وابستگی متقابل یا فراملی گرایان که بر تعدد کنشگران و اهمیت کنشگران غیردولتی تاکید داشتند می دانند. بنکس این مناظره را میان واقعگرایان ، ساختارگرایان و کثرت گرایان می داند. ویور هم مناظره سوم را میان سه پارادایم واقعگرا، لیبرال و رادیکال می داند. در کل همه بر این باورند که مناظره سوم در مورد مفروضات مربوط به ساختار نظام و سرشت کنشگران اصلی و رابطه میان سیاست داخلی و بین المللی است. یک برداشت دیگر مناظره سوم را میان نوواقعگرایان و منتقدان پسااثباتگرا شامل نظریه های انتقادی، جامعه شناختی ، تاریخی ، پساتجددگرا و فمینیستی می دانند. در واقع این مناظره را با ماهیتی فرانظری می دانند. معتقدند در این مناظره در یک سو جریان اصلی با نوعی علم گرایی تعدیل شده قرار دارد که این جریان را شالوده گرا می نامند. در سوی دیگر ضد شالوده گرایان که اساساً منکر امکان شناخت و یافتن بنیانی برای داوری در مورد دعاوی حقیقت یا صدق هستند.

مناظره چهارم: این مناظره ماهیتی فلسفی دارد و می توان آن را میان خردگرایان شامل نوواقعگرایان و نولیبرالها و بازاندیش گرایانی چون نظریه پردازان انتقادی ، پساساختارگرایان و فمینیستها است. بازاندیش گرایان بر اجتماعی بودن واقعیت و نقش معنا ، گفتمان ، زبان و رویه های انسانی در شکل دادن به آن تاکید دارند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مجتبی حسنی